اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر

‌اهمیت صدق و اخلاص در جمیع شئون زندگی

14٬210

اسفار 750 :‌اهمیت صدق و اخلاص در جمیع شئون زندگی -

‌اهمیت صدق و اخلاص در جمیع شئون زندگی

توضیحات:

اسفار 750 :‌اهمیت صدق و اخلاص در جمیع شئون زندگی -

در حال بارگذاری...
00:00:00
پخش صوت

‌اهمیت صدق و اخلاص در جمیع شئون زندگی

4
  • الآن در راه با دوستان همین صحبت را می‌کردیم که صدق چقدر ماندگاری دارد. از این صحن که می‌آمدیم (صحن حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها)، می‌گفتم: «حجره حجرۀ این صحن برای من خاطره است؛ هر وقت در این صحن می‌آیم، اصلا می‌روم در حال و هوای دوران سابق.» به ایشان نشان دادم که تمام رسائل را ما در آن حجره خواندیم. مطول [را] در آن حجره خواندیم. در آن حجره قوانین، در آن حجره کفایه و در این حجره [نیز] مکاسب [خواندیم]. تقریبا شاید هشتاد، هشتادو‌پنج درصد درس‌ها را من در همین صحن بزرگ (صحن حرم حضرت معصومه سلام الله علیها) [خواندم]. می‌گفتم: «در آن حجره، مرحوم آیت الله غروی ـ خدا رحمتش کند ـ بعد از ظهرها می‌آمد برای من، تک و تنها قوانین می‌گفت!» من تنها درسی را که مباحثه نکردم، قوانین بوده؛ هم مباحثه‌ای نداشتم؛ تک و تنها [خواندم]! ما تا مباحث عام و خاص و بعدش را هم خواندیم. [التبه] افراد دیگر، مِن‌جمله بعضی از اعاظم فعلی که این‌ها خب مترصد و ناظر و عاشق نسبت به کار ما بودند، هرچه سعی کردند [ما را از خواندم قوانین منصرف کنند، قبول نکردم]. هی ما را از خواندن قوانین نهی می‌کردند و می‌گفتند: «بیا اصول فقه بخوان!» من آخرِسر، به حرفشان گوش نکردم. همان کار خودمان را کردیم. به قول مشهدی‌ها می‌گفت: «کار خودمون مُکُنُم! مُکُنُم!» ما هم گوش نکردیم و همان قوانین را تنها خواندیم. آن‌هم وقتی بود که نیم‌متر برف بود. ایشان از منزلش می‌آمد، روی یخ! و ما قدم‌ها را چقدر با احتیاط بر می‌داشتیم، تا به آن‌جا می‌رسیدیم! یک روز دیدم ایشان نیامد، هرچه صبر کردم نیامد؛ فردا [هم] درسمان با ایشان بود؛ منتها عمومی، [ولی] فردا هم نیامد. من گفتم: «ایشان حتماً مریض شده.» رفتم منزلشان و دیدم که مریض نیست؛ آثار مریضی ندیدم، ولی حرکت برایش مشکل است. خلاصه ایشان می‌گفتند: «می‌خواستم اینجا (از منزل) حرکت کنم، پایم سُر خورد و خوردم زمین و حرکت خیلی برایم مشکل بود؛ [از این جهت، نتوانستم بیایم!] از لای صحبت‌ها من به فراست دریافتم که در راهِ حرکت به درس، زمین خورده است. ایشان می‌خواست که من متوجه نشوم؛ [تا مبادا] متأثر شوم! بله، بنده خدا زمین خورده بود و برگشته بود منزل. ایشان تک و تنها می‌آمد! بدون هیچ قصد و غرضی! بدون هیچ پولی! [که مثلاً فرض کنید بگوید:] «آقا، باید به من این‌قدر پول بدهید، تا بیایم!» یا یک جا برود و شرط کند که: «باید به من این‌قدر پول بدهید!» یا [بگوید:] «اگر این‌قدر پول بدهید، می‌آیم و گرنه نمی‌آیم!» یا اگر [مقداری] پول بدهند، [آن را] پس بدهد و بگوید: «این کم است!» یا [بخواهد] اعلامیه چاپ کنیم و [در] یک موقعیتی و [یک] جایی بزنیم و تبلیغ کنیم: «اینجا آیت الله غروی قوانین درس می‌دهند!» اصلاً! شاید اصلاً هیچ‌کس نمی‌فهمید که ما در این حجره، داریم تک و تنها با ایشان درس می‌خوانیم. این را می‌گویند صدق. هان! اسمش هم سالک نبود. [آن‌وقت] ما اسم خودمان را سالک گذاشته‌ایم و بدون پایبندی به مبانی [مدعی سالک بودن هستیم]! اما او نه؛ ایشان مرد بسیار بزرگی بود؛ متهجد بود و برای خودش حالاتی داشت، اذکاری داشت، اورادی داشت! ولی شما نگاه کنید همین صِدق او، هیچ‌وقت از خاطر ما محو نمی‌شود. صدق او و صفای او، هیچ‌وقت [از خاطر ما محو نمی‌شود.] تا ما زنده هستیم، این صدق او باقی است. صدق چقدر خوب است! صدق ماندگار است؛ همیشه می‌ماند! چرا اسم ائمه تا به‌حال هست؟! چون ائمه صادق بودند؛ با مکتبشان صادق بودند؛ با افرادشان صادق بودند؛ با دوست و دشمن خودشان صادق بودند؛ [با همه] یکی [و یک‌جور] بودند! نه این‌که [اگر] دوست بیاید، یک‌جور با او حرف بزند، [اگر] دشمن [بیاید، یک‌جور دیگر با او حرف بزند و بگوید:] «بابا این‌که دشمن است؛ گور پدرش! ولش کن! هرچه می‌خواهی بگو!» این [گونه برخورد کردن]‌ها ماندگار نیست! این‌ها متاع الحیاة الدنیاست؛ همان یکی دو روز اول، به یک حیات دنیا [اکتفا می‌کنند]! از این برنامه [و این‌گونه برخوردها]، خدا بیرون نمی‌آید. از این عمل [که در آن صدق نباشد]، نور حاصل نمی‌شود. از این عمل [که برخورد با افراد، متفاوت باشد]، بقاء پیدا نمی‌شود. توجه کردید؟! از این عمل، حیات پیدا نمی‌شود. این عمل، عملِ شیطان است! شیطان هم کارش چیست؟ روز‌مره‌است! [می‌گوید:] «امروز این کار را بکنیم؛ اِغوا بکنیم! کلاه سر این بگذاریم! این [برای] امروز! برای فردا [هم یک برنامه دیگر]!» آن کسی که کارش صادق است، نگاه به امروز نمی‌کند؛ نگاه به ابدیّت می‌کند! [می‌گوید:] «من باید کاری بکنم که [اگر] بعد از پنجاه سال دیگر، صد سال دیگر، هزار سال دیگر، آمدند در کار من قضاوت کردند، بگویند آفرین!» من هزار سال دیگر مرده‌ام‌ ها! پوسیده‌ام! خاک شده‌ام! ولی عمل من در اینجا ماند! بعد از هزار و چهارصد سال، یک طهرانی می‌آید و می‌گوید: «أمیرالمؤمنین این کار را انجام داد؛ پس من هم باید این کار را بکنم!» این می‌شود چه؟ عمل ماندگار! چرا من الآن سیره و اسوۀ خود را مطالب دیگران و این‌ها [یعنی ائمۀ معصومین و اولیای الهی] قرار داده‌ام؟ چون عمل آن‌ها ماندگار است! و چرا [سیره و اسوه‌ام را] افراد دیگر [یعنی غیر از معصومین و اولیای الهی] قرار نداده‌ام؟ چون عمل آن‌ها روزمره‌ بوده و هست! روز مره! [می‌گویند:] امروز این کار را بکنیم؛ فعلا [کار را این‌طوری] پیش ببریم، تا فردا خدا بزرگ است؛ فردا یک کَلَک دیگر سوار می‌کنیم! امروز این کار را بکنیم و فعلاً بر حریف غلبه کنیم، [مثلاً] حالا یک دروغی بگوییم [تا فردا خدا بزرگ است، یک کَلَک دیگر برایش درست می‌کنیم!]» دروغ هم که دیگر نمره نمی‌اندازد؛ مثل ماشین‌هایی که در زمان سابق (زمان شاه) بود می‌پیچاندنش و کیلومتر شمار می‌انداخت؛ شماره می‌انداخت. دروغ که نمره نمی‌اندازد! خب تو که الآن داری این دروغ را می‌گویی، این دروغ که همیشه در این کوزه نمی‌ماند! این دروغ که همیشه در این صندوق نمی‌ماند! اگر درِ این صندوق باز شد و دروغ تو هویدا شد، چه خواهی کرد؟! امام، یک دروغ تا به‌حال نگفته! ائمۀ ما، یک دروغ تا به‌حال نگفته‌اند؛ که طرف بیاید بگوید: «نه آقا! ما بودیم آن‌جا؛ من دیدم اصلاً قضیه این‌طوری بود؛ من دیدم دارند به من این‌طوری می‌گویند!»

/ 380