
بسته بودن فضای حاکم بر حوزه علمیه
توهین به اولیاء و سکوت حوزه علمیّه
1ـ فرهنگ غرب و دیدگاه علامه طباطبایی نسبت به آن2ـ طبیعی بودن اختلاف نظر در مسائل علمی3ـ درویش کشی بعضی از علماء4ـ رفتار دوگانه حوزه علمیه نسبت عرفاء5ـ تلاش بزرگان برای احیای دروس عرفان وفلسفه در حوزه6ـ پاسخ به ندای فطرت تنها راه نجات جوامع بشری7ـ ظهور روزنههای امید در فهم مردم
بسته بودن فضای حاکم بر حوزه علمیه
توضیحات:
1ـ فرهنگ غرب و دیدگاه علامه طباطبایی نسبت به آن2ـ طبیعی بودن اختلاف نظر در مسائل علمی3ـ درویش کشی بعضی از علماء4ـ رفتار دوگانه حوزه علمیه نسبت عرفاء5ـ تلاش بزرگان برای احیای دروس عرفان وفلسفه در حوزه6ـ پاسخ به ندای فطرت تنها راه نجات جوامع بشری7ـ ظهور روزنههای امید در فهم مردم
بسته بودن فضای حاکم بر حوزه علمیه
2أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرّحمٰن الرّحیم
الحمد لله رب العالمین
و الصّلاة و السّلامُ علی سیّدنا و نبیّنا أبیالقاسمِ محمد
و علَی آلِهِ الطیّبین الطّاهرین
و اللعنة علَی أعدائِهم أجمَعینَ
کلام علامه طباطبایی راجع به فرهنگ غرب
مرحوم علامه طباطبایی رحمةاللهعلیه میفرمودند: «غرب برای ما مضراتی داشت.» مهم [ترین آن ترویج] فرهنگ بیبندوباری بود که قبلاً در ایران نبود؛ اگر هم بود، مخفیانه بود. بیبندوباری به این کیفیت آشکار نبود. ملزوم بیبندوباری، سست شدن اعتقاد مردم نسبت به مبانی وحی بود. لازمه [و] آثار و تبعاتش را [هم] که خب آدم میبیند. آثار و لوازمش همین بیبندوباری و امثالذلک بوده؛ [این] که مردم نسبت به دین و [مسائل دینی] بیبندوبار شوند، بیتوجه شوند، سبک بگیرند و آن التزام را نداشته باشند، آن پایداری را نداشته باشند. اینها از مسائلی است که این قضیّه در پی داشته است.
ولی یک نکتۀ حُسنی که در اینجا [و] این مسئله بوده است، این بوده که دیگر آن تحجرها و تعصبها و آن یکسویه نگریستن به عرفا و صوفیه، جایگاه خودش را از دست داد و آن فشارهایی که بر اینها میآوردند [از بین رفت]. مردم همه بهدنبال متابعت کورکورانۀ متنفذین بودند؛ اینها میآمدند متعرض میشدند [و] میکشتند؛ در اینطرف و آنطرف، بسیاری از افراد را میکشتند.1
کشتن بزرگان بهدست اهل ظاهر
یکی از افرادی را که کشتند، همین معصوم علیشاه بود دیگر. حاج محمدرضا دَکنی و شاگردانش2 را [نیز کشتند]. درویشکشی یک مسئلۀ آشکاری بود. نورعلیشاه هم همینطور به قتل رسید؛ مثلاینکه به او سم دادند. این مسئله خب بوده.3 و تمام اینها بهخاطر عدم یک روش صحیح پذیرش بوده؛ مسائل و مطالبی که مطرح میشود، بایستی فیلتر شده باشد و هر چیزی نبایستی که بگذرد. این دأب و دِیْدَنی بوده که از سابق در این مسئله مطرح بوده است.
ایشان میفرمودند: «وقتی که غرب آمد و فرهنگ غرب آمد، با همۀ مضراتش این حُسن را داشت که این سد را شکست و دیگر اینطور نیست که همه نسبت به این قضیّه بخواهند عکس العمل نشان بدهند»4 بلکه این را هم جریانی در [کنار] سایر جریانات قرار میدهند.
- روح مجرّد، ص 384؛ حضرت استاد آیةالله علامه طباطبایی قدَّس الله نفسَه میفرمود: «این مشروطیّت و آزادی و غرب گرایی و بی دینی و لا ابالیگری که از جانب کفّار برای ما سوغات آمده است، این ثمره را داشت که دیگر درویش کشی منسوخ شد، و گفتار عرفانی و توحیدی، آزادی نسبی یافته است؛ وگرنه شما میدیدید: امروز هم همان اتّهامات و قتل و غارتها و به دار آویختنها برای سالکین راه خدا وجود داشت.»
- روح مجرّد، ص 383: حضرت آقا حاج شیخ محمد جواد در همان شب فرمودند: «آقا سید معصوم علی شاه شاگرد آقا سید علیرضا دکنی بود. و در دکن که از بلاد هند است زیست مینمود. پس از مدّتی از هند به ایران آمد درحالیکه یک ساتر عورت بیشتر نداشت. و حاج محمد جعفر بروجردی و حاج محمد رضا تبریزی از شاگردان آقا سید علیرضا دکنی بودند و در عینحال از مجذوبین آقا سید معصوم علی شاه به شمار میآمدند.
حاج محمد رضا و حاج محمد جعفر دو مرد بسیار بزرگ بودند، ولی درعینحال، مرام درویشی داشتند. و حاج محمد رضا دارای مقام علمی بود و کتاب «الدُّرّ النَّظیم» و «مَفاتیحُ الابْواب» و بسیاری از کتابهای دیگر از مصنّفات اوست. و در بروجرد سکونت گزید. بروجردیها به تهمت تصوّف، تمام اموال وی را غارت کردند و خود او را تنها از بروجرد بیرون نمودند. حاج محمد رضا به شهر تبریز رفت و در آنجا مورد علاقه مردم واقع شد و در پای منبرش جمع کثیری حاضر میشدند. یک روز در بالای منبر که تمام مردم مجتمع و مستمع بوده و منظره عجیبی داشت، در دلش خطور کرد که: ”این استقبال مردم تبریز، عوض آن اذیّتهای مردم بروجرد“ ناگهان درویشی پر و پا بسته از در وارد شد و یکسره بهسوی منبر رفت و آهسته در گوش حاج محمد رضا چیزی گفت؛ و ظاهراً این بود که: ”بکنم آن کاری را که باید بکنم یا نه؟!“ حاج محمد رضا گفت: ”بکن!“ درویش عمامۀ حاج محمد رضا را به گردنش پیچیده، او را از منبر پایین کشید و از مسجد بیرون برد. تَلافیاً لِهذا الخُطورِ النَّفْسانیّ. این درویش را آقا سید علیرضا دکنی از دکن فرستاده بود و فرموده بود: ”فوراً به تبریز برو که یکی از دوستان خدا نزدیک است هلاک شود؛ او را نجات بده!“ و بدین طریق حاج محمد رضا نجات پیدا کرد.» - جهت اطلاع بیشتر پیرامون این مطلب رجوع شود به روح مجرّد، ص 382؛ مطلع انوار، ج 1، ص 233
- روح مجرّد، ص 384؛
