
پرهیز اولیاء الهی از مسائل اعتباری
اسفار درس 612 : پرهیز اولیاء الهی از مسائل اعتباری -
پرهیز اولیاء الهی از مسائل اعتباری
توضیحات:
اسفار درس 612 : پرهیز اولیاء الهی از مسائل اعتباری -
پرهیز اولیاء الهی از مسائل اعتباری
6اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرّحمٰن الرّحیم
من خیال میکنم این را مثل اینکه گفتهایم؛ به نظرم آشنا میآید! بله باید گفته باشیم.
«فما نقل عن الحکماء إنَّ تشخص الشیء بنحو العلم الإحساسی أو المشاهدة الحضوریة یمکن إرجاعه إلی ما قلناه »
البته در اینجا یک اشکال هست، که حالا در متن میگویم. آنچه که از حکما نقل شده است، «تشخّص شیء [به علم است]». که ما گفتیم «تشخّص شیء به وجود است». این آقایان میفرمایند که تشخص شیء به علم است و آن علم هم به دو قسم است: یا علم احساسی است؛ یعنی علم برای انسان، علم حصولی است و از خارج برای انسان بهواسطۀ احساس، حواس و آلات مُدرِکه، با اتّصال به معلوم بالعَرَض خارجی و مابهازای خارجی حاصل میشود. آن احساسی که انسان نسبت به شیء [پیدا] میکند، آن علم حصولی است که برای انسان [حاصل میشود]. یا بهنحو علم حضوری است؛ یعنی علم یا بهواسطۀ مشاهدۀ حضوری است و حضور مُدرَک عندالمدرِک بهنحو اتّحاد وجودی [است]، نه فقط صرف و به نحو انتقاش صُوَر ماهویّه در ذهن، نه! نفس وجود، همانطوریکه در جلسۀ روز قبل عرض شد، خود وجود شیء در نزد مُدرِک حضور دارد و دیگر برای ادراک و انتقاش صُوَر نیاز به استعمال آلات واسطه نیست. وقتی انسان خودش احساس میکند، آن وجود را احساس میکند و این برای انسان پیدا میشود؛ حتّی برای افراد عادی هم نسبت به بعضی از موارد احساس میشود. مثلاً افرادی که علاقۀ مفرِّطی نسبت به یک فردی دارند، این در بعضی از حالاتشان احساس آن علم حضوری مشاهده شده است، نه علم حصولی. کأنّ خود آن محبوب را در نفس خود احساس میکند و نیازی به آن توجهِ نظر ندارد که فکر را متوجه کند و نظر را به او برگرداند. خود او را [در نفس خود احساس میکند].
در بعضی از اَشعار مجنون (در حالات قیس بن عامر) هم این حالات دیده میشود؛ از او میپرسند: «چرا به دیدن لیلی نمیروی؟» میگوید: «من نیازی ندارم؛ من همیشه [پیش او] هستم!» اینکه میگوید: «من پیش او هستم»، این همان علم حضوری است؛ که بهواسطۀ اتّحاد نفس و بهواسطۀ رقّتی که در نفس پیدا میشود [و] آن محبت، وجود محبوب را در نزد خود [احساس میکند]. نه وجود مادی؛ این وجود مادیِ خودش را دارد و این قابل اتّحاد نیست؛ قابل انضمام هست؛ ولی قابل اتّحاد نیست؛ نمیشود متحد بشود. بالأخره هرچه باشد یک وقتی انفصال حاصل میشود. ولی آن وجود نه، در مجرّدات این نیست؛ در مجرّدات مسئلۀ اتّحاد در آنجا حاصل میشود و این یکی از عجائب وجود است که به این وسیله، انسان میتواند به مسئلۀ وحدت وجود پی ببرد؛ یعنی از همین قرائن و از همین مصادیق و از همین شواهد انسان میتواند آن جنبه وحدت را بهنحو أعلیٰ و بهنحو الطف و بهنحو ادّق ترسیم کند. حالا صرفنظر از برهان عقلی، انسان میتواند از نقطهنظر احساس نفسی، چنین مسئلهای را برای خودش احساس کند.
