
پرهیز اولیاء الهی از مسائل اعتباری
اسفار درس 612 : پرهیز اولیاء الهی از مسائل اعتباری -
پرهیز اولیاء الهی از مسائل اعتباری
توضیحات:
اسفار درس 612 : پرهیز اولیاء الهی از مسائل اعتباری -
پرهیز اولیاء الهی از مسائل اعتباری
4ایشان [پسر عمۀ ما] هم مشخص و هم متشخص [بود] و با آقایان [و] علمای تهران خیلی معروف بود و فرد فعالی هم بود؛ یعنی خیلی فعال بود؛ در جبهه ملی و از این حرفها بود. او خلاصه بهخاطر اینکه داییاش آقا [علامۀ طهرانی] را خوب استقبال کند، همۀ افراد را جمع کرده بود؛ [از] علمای تهران [گرفته تا] مردم و کسبه و غیرکسبه [همه را جمع کرده بود]؛ و با اتوبوس و ماشین شخصی یک بساطی راه انداخته بود! [مثل اینکه] قرار بود [مرحوم آقا] مثلاً از راه کهریزک بیایند، [مردم را] برده بود آنجا. [اینها همینطور] ایستاده بودند و ایستاده بودند، نگو این راننده از یک راه دیگر [آمده بود]! آقا [علامۀ طهرانی] هم که خبر نداشته که او [پسر عمۀ ما] این بساط را به راه انداخته است! اصلاً هیچ خبر نداشته! اینها [علامۀ طهرانی] و... از راه کرج آمده بودند یا از راه ساوه و قم و کهریزک یا برده بود [از راه دیگری]؛ نمیدانم در این شک دارم؛ این را باید بروم از والده بپرسم. [والده] یک وقت این را از مرحوم آقا به من میگفت. [به هر حال، ایشان (پسر عمۀ ما) مردم را جمع کرده بود] آورده بود یک ساعت، دو ساعت، سه ساعت ایستاده بود! و بعد [هم] معلوم شد که این مسئله [پیش آمده و آقا (علامۀ طهرانی) از مسیر دیگری رفته است]! این بنده خدا مثل اینکه خیلی [ضایع شده بود]! آنچنانی میشود [که] آدم خلق خدا را بردارد ببرد و بعد هم دست از پا درازتر برگردد! خلاصه دیگر به پدرمان [خیلی شاکی شده بود]. پدرمان دیگر هر چه [می]گفت: «من چه میدانستم؟! به من چه؟! تو برداشتی این کار را کردی! خبر میدادی!»، [راضی نمیشد]. یعنی عجیب [است این قضیه]؛ این خواست خدا اینطور بوده ها!
کسی که در راه خدا هست، خدا هم برنامه را برای او تنظیم میکند. این برنامۀ [استقبال و این چیزها] برای اهل دنیاست. آن برنامه برای امیرالمؤمنین و اینهاست. میگوید: «برای چه استقبال من آمدهاید؟! من یکی مثل شما هستم! و این کارهای شما در نفس من اثر میگذارد! شما برای چه بلند شدهاید آمدهاید؟!» آنوقت اینطور یکدفعه [مسئله بر میگردد]. آنوقت عجیب است که اصلاً میگفت این راننده اتوبوس هم قرار بوده از همین راه بیاید، نمیدانم چطور یکدفعه رأیاش برگشت، از یک راه دیگر آمد. مثل اینکه [قرار بود مثلاً از راه] همدان [بیاید ولی از] یک راه دیگر آمد! ایشان میگفتند:
