اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر

پرهیز اولیاء الهی از مسائل اعتباری

13٬968

اسفار درس 612 : پرهیز اولیاء الهی از مسائل اعتباری -

پرهیز اولیاء الهی از مسائل اعتباری

توضیحات:

اسفار درس 612 : پرهیز اولیاء الهی از مسائل اعتباری -

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00

پرهیز اولیاء الهی از مسائل اعتباری

3
  • این آقایان نگذاشتند [تشریف ببرند]! گفتند: «نه، شما که الآن می‌خواهید بروید، الآن مردم شما را نمی‌شناسند [و] از آمدن و رفتن شما چیزی حاصل نمی‌شود! صبر کنید که خوب مرجعیتتان جا بیفتد! یک چندسالی بگذرد؛ چهار‌پنج سالی بگذرد، که بعد [وقتی] خواستید از اینجا [مثلاً به] تهران [و] شاه‌عبدالعظیم بروید، علمای بلاد، رئوس البلاد، وجوه البلاد به استقبال شما بیایند جلو، مردم را بیاورند!

  • یک قضیّۀ عجیبی برای مرحوم آقا [علامۀ طهرای] اتفاق افتاده‌ بود؛ الآن یادم افتاد؛ خیلی جالب [است]. وقتی که ایشان [علامۀ طهرای] می‌خواستند از نجف بیایند [اتفاق جالبی رُخ داده بود]. این افراد و این قوم‌وخویش‌هایشان در ایران از آمدنشان اطّلاع داشتند؛ خبر داشتند که کِی می‌آیند. ایشان وقتی که آمدند، در راه در کرمانشاه توقف کردند؛ یکی‌دو شب در کرمانشاه نگه‌شان داشتند؛ چه اینکه در رفتن هم سه شب در کرمانشاه [نگه‌شان داشته بودند]؛ چون‌که اقوام مادری ما، اغلبشان در کرمانشاه بودند. الآن دیگر خیلی نیستند؛ این‌طرف و آن‌طرف پراکنده شده‌اند، ولی سابق اقوام مادری ما در کرمانشاه خیلی بودند. همه از اعیان و معارف کرمانشاه بودند؛ خانواده آل‌آقا و شیخ الاسلامی (این دوتا). بعد والدۀ ما چیزهایی از ضیافت‌هایشان تعریف می‌کرد؛ نمی‌دانم به رفقا گفته‌ام یا نه؟ به والده گفتم: «یا لیتنی کنت معکم» یک چیزهایی از ضیافت‌ها و چیزها که اصلاً [باورتان نشود].

  • خلاصه سه روز در رفت نگه داشته‌بودند و دو روز هم در برگشت. [دوستان] می‌دانستند مرحوم آقا [علامۀ طهرانی] می‌آیند، ولی دقیقاً نمی‌ دانستند [چه زمانی می‌آیند]. یک بنده خدایی بود (این پسر عمۀ ما) که یک مدت هم در اوین گرفتار بودند و [بعد] فوت شد! ایشان با علما و [آقایان] خیلی محشور بود؛ پدرش هم جزو ارکان مرکز [کرمانشاه بود]. من هر وقت آنجا می‌رفتم، این علمای مساجد می‌آمدند دورتادور [می‌نشستند] و جلوی همه «قر قر قر قر» قلیان [می‌کشیدند]! همه! «قر قر» عین ماشین‌ تراکتور که [قر قر] می‌کند. ما درِ منزل را که باز می‌کردیم، صدای «قر قر» در آن سرسرا می‌پیچید. هرچه بیشتر «قر قر» می‌کردند، می‌فهمیدیم محفل گرم‌تر است و بعد هم که خلاصه مطالب معلوم است.

/ 380