اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر

میزان تشخیص حق از باطل

14٬005

اسفار درس 625 : میزان در تشخیص مسیر حق از باطل -

میزان تشخیص حق از باطل

توضیحات:

اسفار درس 625 : میزان در تشخیص مسیر حق از باطل -

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00

میزان تشخیص حق از باطل

8
  • ایشان [مرحوم علامۀ طهرانی] می‌گفتند: «ندای اسلام همه را باید بگیرد». رسول خدا وقتی که آمد و ندای اسلام داد، در این ندای اسلام، سلمان و ابوذر را جدا نکرد. سراغ ابوسفیان هم رفت، گفت: «تو هم بیا! اگر روزنه‌ای در دلت هست، [بیا] تو را هم قبول می‌کنیم. اگر نیّت صافی در تو هست، [بیا] تو را هم قبول می‌کنیم. ابوجهل را هم قبول می‌کنیم، ابوسفیان را هم قبول می‌کنیم.» خودشان نخواستند. خودشان نخواستند. خب، خودشان می‌دانند. سفره برای همه باز است. این مائده‌ای که در اینجا گذاشته شده، این مائده، مال [برای] همه است. این ندا ندای اسلام و ندای حقّ است.

  • در همین مسئله و در همین راستا اوّل مخالفتی که از سوی اقشار نسبت به این مسئله پیش آمد، از همین روحانیّت بود. همه افراد آمدند غیر از روحانیت. البتّه عدّه خاصی بودند. خدا رحمت کند مرحوم آقا شیخ صدرالدین پدر آقای شیخ روح الله [را]. ایشان از آن افراد بسیار گیوه‌کشیده و آستین‌بالازده و پابه‌رکاب [بودند]. افراد دیگری بودند؛ خدا رحمت کند مرحوم آقا شیخ محمّدجواد فومنی که تهران نماز می‌خواند و فلان و این حرفها؛ اینها بودند. مرحوم دستغیب بود. خیلی از افراد بودند که واقعاً اینها پابه‌کار بودند؛ پابه‌کار بودند؛ یعنی این‌طور نبودند که فقط وقتی احساس بکنند مسئله‌ای نیست، زیر اعلامیّه را امضاء کنند. یا وقتی احساس کنند در یک جمعی [که] از شش طرف، خیابان‌ها مأمون است، در آن جلسه شرکت کنند. نه!، اینها افرادی بودند که تا آخر قضیّه رفته بودند. و بعد هم مرحوم حاج صدرالدین در همین گرفتن‌ها و زدن‌ها و زندان‌ها و اینها حتّی چشمش را از دست داد.

  • وقتی که مرحوم آقا شیخ‌جواد فومنی از زندان درآمد، پدر ما از این قضیّه مطّلع نبود. بعد از دو سه روز، سه‌چهار روز، دیگر مطّلع شده بودند. خب ایشان تلفن نداشتند، ولی همۀ علمای تهران از آزاد شدن آقاشیخ‌جوادفومنی [از] زندان، مطّلع شدند. در این چهار روز، یک نفر به دیدن ایشان نرفت! یک نفر نرفت! بعد از چند روز که پدر ما مطّلع شدند، ما تلفن نداشتیم، تلفن در منزل ما نبود. وقتی که رفتند دیدن [ایشان]، یک شیشه عطر قمصر برداشتند بردند به او دادند. این [ایشان] وقتی عطر را گرفت، گذاشت روی چشمش؛ گریه‌اش گرفت. گفت: «آقاسیدمحمدحسین، چند روز است که من از زندان آمده‌ام، یک نفر به دیدن من نیامده! اوّلین نفری که آمده شما بودید و داری به من عطر می‌دهی.» و آن عطر را تا آخر چیزش [عمرش] نگه داشته بود. فقط موقع نماز [از آن استفاده می‌کرد]. تا آخری که حیات داشت و اینها، آن را نگه داشته بود.

/