اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر

راهنمای فلاح و سعادت ابدی

14٬241

بیانات حضرت ایت اللَه طهرانی پیرامون موضوع راهنمای سعادت و فلاح ابدی در مراسم ارتحال زوجه حضرت علامه طهرانی رضوان اللَه علیه

راهنمای فلاح و سعادت ابدی

توضیحات:

بیانات حضرت ایت اللَه طهرانی پیرامون موضوع راهنمای سعادت و فلاح ابدی در مراسم ارتحال زوجه حضرت علامه طهرانی رضوان اللَه علیه

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00

راهنمای فلاح و سعادت ابدی

4
  • حالا همین شخص در حرم امام رضا مرا می‌بیند، سرش را می‌كند آن‌طرف و سلام نمی‌كند! چهل سال پیش مرحوم آقا چه بدست آوردی؟ سی‌سال در خدمت مرحوم آقای انصاری و مرحوم آقای حداد و مرحوم آقا بودند چه نصیبت كرد؟ این را نصیبت كرد؟ اگر این را بدست آوردی، كه بنده فاتحه همه اولیای خدا را باید بخوانم! اگر این است تربیت، تزكیه نفس و قرب إلی اللَه كه به دروغ به انسان بگویند در جواب اینكه آیا فلان كتاب چاپ شده است؟ خیر چاپ نشده است؛ در حالی‌كه كتاب فروشی بغلش دارد می‌فروشد! اگر مطلب به این قرار است و اسلام این است، باید به ادیان دیگر مراجعه كنیم.

  • یك رفیقی داریم، خدا حفظش كند، بسیار آدم با فهم و با استعداد و با درك سلوكی بسیار خوب و قوی است. می‌گفت در زمان مرحوم آقا، من یك وقت با مرحوم آقا قراری داشتم. من امریكا بودم و قرار بود كه در فلان روز خدمت آقا برسم. برنامه سفرم را به گونه ای قرار دادم كه وقتی از آن‌جا برمی‌گردم به سمت مشهد، تأخیری در این قرار پیدا نشود. مسیر راه هم از اتریش بود. قرار بود در آن‌جا یكی دو روزی به دیدن بعضی‌از آشنایانم كه مسیحی هستند بروم و دیداری با آنها داشته باشم و بعداز آن بیایم در ایران خدمت ایشان. همه مسائل هم طبق برنامه بود.

  • ایشان می‌گفت كه من آمدم در اتریش و وقتی كه آن منزل رفتم، دیدم وضع اقتصادی‌شان خوب نیست. پدر آن خانواده مریض است، و او را در ویلچر گذاشته‌اند، وضعش هم وضع مناسبی نیست، از افرادی بودند كه از این‌جا رفته بودند در آن‌جا و یك مدت در آن‌جا ساكن بودند گفتم كه حالا یك چند روزی بیشتر می‌مانم؛ در نتیجه یك مقداری به زندگی آنها رسیدم، لوازم منزل خراب شده بود، برایشان لوازم جدید گرفتم، وسایل جدید گرفتم، یك مقداری به داروهایش رسیدم و خلاصه یك هفته‌ای ما این‌جا بودم، و این‌ها نمی‌گذاشتند من بیایم، هرچه می‌گفتم باید بروم، می‌گفتند خیر. از جمله مطالبی كه نقل می‌كرد من در آن‌جا دیدم، صمیمیت عجیبی كه بین افراد آن خانواده بود. در بین پسر، دختر، زن، همه خانواده بود، و این پدر هم كه روی ویلچر بود و در هال گذاشته بودند، ولی حركت می‌كرد، صحبت می‌كرد، غذا می‌خورد، مأنوس بود، و تمام این افراد خانواده مثل پروانه دور این پدر می‌گردیدند و اصلا نمی‌گذاشتند چیزی را كه می‌خواهد به زبان بیاورد، قبل از آن انجام می‌دادند. از جمله می‌گفت: غذای این مرد خانواده را حتما زن می‌بایست ببرد؛ كسی اجازه نداشت! می‌گفت غذای شوهرم را من می‌برم؛ و خودش هم می‌نشست با او غذا می‌خورد، وبعد هم اصلا نمی‌گذاشت كسی، پسرهایش، دخترهایش، این كار را انجام بدهند. و می‌گفت: با چشم خودم دیدم هر وقت غذا می‌آورد، زانوو پای او را می‌بوسید و می‌رفت! روزی چند مرتبه، این مسئله تكرار شد. این را من می‌دیدم و خیلی من در تعجب بودم از این همه محبت و از این همه از خودگذشتگی و عشق كه با چه شوری و حرارتی این زندگی دارد به این نحو می‌گردد، و این‌ها نمی‌گذاشتند من بیایم! دائماً بیان می كردم من قرار دارم، باید بروم، اما نمی‌گذاشتند!

/ 380