امیرالمؤمنین علیه السلام محور عدالت و میزان حق
15من آمدم در میان مسجد و اعلان کردم: الصّلاة جامعة! مردم جمع شدند، رفتم بر بالای منبر و این پیغام پیغمبر را به مردم رساندم.
یکی از جمعیّت برخاست و گفت: ”یا علی! مقصود از این جملات چیست؟ شرحی برای ما بکن!“ من هیچ نگفتم.
برگشتم خدمت رسول خدا و عرض کردم: یا رسولاللَه، جانم فدایت! من پیغام شما را به مردم رساندم ولی یکی از جمعیّت برخاست و از من تقاضای شرح کرد و چون از شما نپرسیده بودم چیزی نگفتم.»
بعد، امیرالمؤمنین رو میکند به أصبغ میگوید: «ای أصبغ! دستت را بده!“ أصبغ دستش را میدهد؛ بعد گفتند: «این انگشتت را بیاور!» امیرالمؤمنین انگشت أصبغ را گرفتند و گفتند:
«همینطوری که من الآن انگشت تو را گرفتم، پیغمبر انگشت مرا گرفت و گفت:
”ای علی، من و تو دو پدر این امّت هستیم، کسی که ما را عاق کند و نافرمانی کند، از رحمت خدا دور است!
ای علی، ما موالی این امّت هستیم، کسی که از سنّت ما بگریزد، از رحمت خدا دور است!
ای علی، ما اجیر این امّت هستیم، کسی که مزد ما را ندهد بهخاطر نافرمانی خدا، او از رحمت خدا دور است!“»
این جملات را امیرالمؤمنین فرمودند و بعد بیهوش شدند. و زهر در بدن آن حضرت به اندازهای اثر کرده بود که حضرت در همان حال بیهوشی گاهی اوقات ران راستشان را بالا میآوردند و بعد میگذاشتند زمین، بعضی اوقات ران چپ.
من نشسته بودم، باز امیرالمؤمنین به هوش آمدند، گفتند: «ای أصبغ نشستهای؟» گفتم: جانم فدایت، بلی. گفتند: «میخواهی روایت دیگر برایت بگویم؟» عرض کردم: بفرمایید.
امیرالمؤمنین فرمود:
«روزی من از شدائد و مصیبات این منافقین امّت و کارشکنیها و ...؛ خیلی اوقاتم تلخ بود، غم تمام وجود مرا گرفته بود و در کوچهباغهای مدینه میرفتم. پیغمبر به من برخورد کردند و گفتند:
”یا علی، چرا اینقدر غمگینی؟ تمام وجودت را غم گرفته!“ گفتم: یا رسولاللَه مگر نمیدانی؟! پیغمبر فرمودند: ”حالا میخواهی برایت یک حدیث بگویم تا از این غم بیرون بیایی و دیگر تو را غم نگیرد؟“

