تبیین معنای میزان در روز قیامت
13عمل پیغمبر یا وصیّ او میزان عمل هر امّتی
پس از واضح شدن این دو مقدّمهای که دیشب ذکر کردیم میگوییم: که مراد از میزان عمل هر امّتی، عمل پیغمبر یا وصیّ آن پیغمبر است؛ چون خدا آن پیغمبر و وصی را فرستاده است تا مردم را در صف عقائد و افکار و رفتار خود دعوت کند. پس هر فردی که عملش به عمل پیغمبرش نزدیکتر باشد، در مقام اُخروی به او قریبتر، و هر کس حسناتش کمتر باشد، دورتر واقع خواهد شد. بنابراین، معانی این اخبار که میفرماید: علی بن ابیطالب میزان عمل است، و در زیارت آن حضرت میخوانیم: «السّلام علی میزان الأعمال»،1 خوب واضح میشود که اوّلاً اعمال زشت، موجب دوری و بُعد است و قابل توزین نیست، و اعمال حسنه است که باید اندازهگیری شود؛ و در اینصورت اعمال امّت را با اعمال حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام اندازهگیری میکنند.
مثلاً در مقام عبادت، عبادتهای آن حضرت را میگذارند و عبادت هر فرد را از نقطۀ نظر خلوص با او میسنجند؛ هرقدر درجۀ آن عبادت به آن حضرت نزدیک باشد، مقام او به مقام آن حضرت نزدیکتر، و هرچه دورتر باشد، دورتر است.
داستان ابودرداء در بیهوش شدن امیرالمؤمنین از خوف خدا (ت)
و در مقام نماز، نماز آن حضرت را میگذارند و نماز هر کس را از امّت با آن نماز میسنجند؛ آن نمازهایی که از آن حضرت دیده شده است، آن طیران روح در حال نماز و بیهوش افتادن در میان نخلستان،2 و تیر از پای آن حضرت بیرون کشیدن، و یکسره محو در انوار خدا شدن!3
عدل و انصاف امیرالمؤمنین علیه السّلام
و در مقام عدل و انصاف، عدل آن حضرت را معیار قرار میدهند که چگونه در عین آنکه ممالک اسلامی در دست آن حضرت بود و اقران آن حضرت مانند عبدالرّحمن بن عوف و عبدالرّحمن بن ابیبکر و معاویه و عمروعاص، هریک کوههایی از ثروت اندوختند و پس از موت بعضی از آنها برای تقسیم ترکه تا چند روز طبر زنها شمشهای طلایین آنان را برای تقسیم بین ورثه،4 خرد میکردند ولی آن حضرت برای یک صاع گندم (یعنی یک مَن) که به برادرش عقیل بدهد ـ درحالتیکه میدانست او و فرزندانش گرسنهاند و گرد و غبار فقر و پریشانی در چهرۀ آنان نشسته است و عقیل چندین بار خدمت آن حضرت رسید و یک مَن گندم از بیتالمال طلب کرد ـ، آهن را داغ کنند و بر بدن او نزدیک کنند بهطوریکه نالۀ عقیل بالا آید و حضرت به او بگوید:
- المزار، ص ٤٦.
- الأمالی، شیخ صدوق، ص ٧٧. ترجمه:
«عروة بن زبیر گوید: ما در مسجد رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم مجلسی داشتیم و در کارهای اهل بدر و بیعت رضوان گفتگو میکردیم. ابودرداء گفت: ای مردم! من شما را آگاه نکنم به کسی که مالش از همه کمتر است و ورعش بیشتر و کوشش او در عبادت فزونتر است؟ گفتند: او کیست؟ گفت: علی بن ابیطالب علیه السّلام.
گوید: به خدا هرکه در انجمن بود از او روی گردانید، و مردی از انصار به او گفت: ای عویمر! سخنی گفتی که کسی با تو موافقت نکرد! ابودرداء گفت: ای مردم من آنچه را دیدم میگویم و شما هم باید آنچه دیدید بگویید! من خود علی بن ابیطالب را در اطراف محلّۀ نجار دیدم که از موالی خود کناره کرد و از آنان که همراه ویاند مخفی شده و پشت نخلها خلوت کرده، من او را گم کرده بودم و از من دور شده بود. گفتم به منزل خود رفته است، بهناگاه آوازی حزین و آهنگی دلگداز شنیدم که میگفت: ”معبودا! چهبسیار جرم بزرگی که از من برخوردی و در برابرش به من نعمت دادی! و چهبسیار جنایتی که به کرم خود از کشف آن بزرگواری نمودی! معبودا، اگرچه به درازا کشید در نافرمانیت عمرم، و بزرگ است در دفتر جرمم، من جز آمرزشت آرزویی ندارم، و جز رضایت امیدم نیست!“
این آواز مرا به خود جلب کرد و دنبالش رفتم. و ناگاه دیدم خود علی بن ابیطالب است خود را از او پنهان کردم و آرام حرکت نمودم؛ چند رکعتی بجا آورد در آن نیمه شب تار سپس به درگاه خدا مشغول گریه و زاری و دعا و شکوه شد، و در ضمن مناجاتش میگفت: ”معبودا! در گذشت تو اندیشم و خطایم بر من آسان آید؛ و یاد سختگیری تو افتم و گرفتاریم بر من بزرگ شود!“ سپس فرمود: ”آه! اگر من در نامۀ عملم گناهی بخوانم که از یاد بردم و تو آن را برشمردی و بگویی: او را بگیرید! وای از این گرفتاری که عشیرهاش نتوانند نجاتش داد و قبیلهاش سودی بدو نرسانند! همۀ مردم به حال او رقّت کنند گاهی که او را احضار نمایند!“ سپس فرمود: ”آه از آن آتشی که جگرها و کلیهها را کباب کند! آه از آتش برکنندۀ گوشتها! آه از فروشدن در لجه شرارههای سوزان!“ آنقدر گریه کرد تا از نفس افتاد و دیگر حسّ و حرکتی از او ندیدم. گفتم خوابش برده است برای شبنشینی طولانی او، بیدارش کنم برای نماز بامداد؛ نزد او رفتم و دیدم چون چوبۀ خشکی افتاده، او را تکان دادم حرکت نکرد، و نشاندمش و نتوانست. گفتم ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيۡهِ رَٰجِعُونَ﴾؛ بهخدا علی بن ابیطالب از دنیا رفته! دوان به منزلش رفتم که خبر مرگ او را برسانم؛ فاطمه علیها السّلام فرمود: ”داستان او چیست؟“ به او گزارش دادم. فرمود: ”ای ابودرداء، بهخدا این همان غشی است که از ترس خدا به او دست میدهد!“ و آب آوردند و بر چهرۀ او پاشیدند و به هوش آمد.» - المحجّة البیضاء، ج ١، ص ٣٩٧.
- الطبقات الکبری، ج ٣، ص ١٠٠؛ تاریخ الیعقوبی، ج ٢، ص ٢٢٢ و ٢٣٢ ـ ٢٣٤؛ الغدیر، ج ٨، ص ٣٩٨ ـ ٦٠٥.

