قضایای جنگ بدر
8عُتبه و شیبه از نهی عَداس خیلی ترسیدند! زیرا عَداس یک مرد بافهمِ باشعوری بود و در تمام عمر خود دروغ نگفته بود. و او به شدّت عتبه و شیبه را از جنگ منع کرد.1
از طرف دیگر عاتکه در مکّه خواب دیده بود که عُتبه و شیبه کشته میشوند.2 عُتبه و شیبه این خواب را شنیدند، اینهم موجب تزلزلشان شد.
ابوجهل گفت:
ای وای بر شما! این مرد ادّعای نبوّت میکند ما نمیپذیریم، حالا شما میخواهید به یک خواب زن عمل کنید و آثار وحی و الهام ترتیب اثر بدهید؟! این است مردانگی شما؟!
خلاصه به هر وسیلهای بود عُتبه و شیبه را حرکت دادند؛ ابوجهل مرد خیلی عجیبی بود! در بین راه از مکّه تا بدر چندین جا عُتبه و شیبه پشیمان شدند و آمادۀ برای رجوع، و ابوجهل ممانعت کرد و آنها را دعوت به جنگ کرد.3 بالأخره لشکر را حرکت دادند با تمام تجهیزات بهسوی مدینه میآیند. خبر به پیغمبر اکرم رسید؛ پیغمبر اکرم عِدّهای ندارد، عُدّهای ندارد4 ـ پیغمبر یک سال است که به عنوان میهمانی در مدینه وارد شده، کفّار قریش او را از مکّه بیرون کردهاند و به اهل مدینه پناه آورده است ـ، اهل مدینه هم همه زارعاند، طایفۀ اوس و خزرج دهقاناند و زارعاند و باغدارند؛ آنها مردان جنگی ندارند، آنها سپر و نیزه ندارند، آنها خُود و نیزه و تیر و پیکان و اسبهای جنگی ندارند.
اعلام آمادگی انصار برای جنگ
پیغمبر فرستاد نزد سعد بن معاذ ـ رئیس طایفۀ اوس که پیغمبر را پناه داده بودند ـ فرمود:
من برای حرکت عازمم، شما خودتان میدانید؛ میخواهید بیایید، میخواهید نیایید. اینها قصد ما را دارند، و خداوند علیّ أعلی نمیپسندد آن مردمی را که دشمن به آنها حرکت کند و حمله کند، آنها در خانههای خود بنشینند!5
سعد بن معاذ عرض کرد:
جانمان فدای تو ای رسول خدا! تمام این طایفۀ انصار در خدمت تو هستند و تمام اموال ما مال توست؛ آنچه میخواهی تصرّف کن، و قسم به خدا آن مالی را که از ما تصرّف کنی و برداری بهتر است از آن مالی که برنمیداری و باقی میگذاری!
- المغازی، ج ١، ص ٣٥، با قدری اختلاف.
- رجوع شود به الکامل، ج ٢، ص ١٢١؛ البدایة و النهایة، ج ٣، ص ٢٥٧؛ أنساب الأشراف، ج ٤، ص ١٩؛ دلائل النبوة، ج ٣، ص ١٠٣.
- المغازی، ج ١، ص ٤١.
- همان، ص ٢٤ ـ ٢٦؛ تاریخ الإسلام، ج ٢، ص ٧٩ ـ ٨٢.
- نهج البلاغة، (عبده)، خطبۀ ٢٧:
«فَوَاللهِ ما غُزِیَ قَومٌ فِی عُقرِ دارِهِم إلّا ذَلُّوا.»
ترجمه: «به خدا سوگند اگر قومی در خانۀ خود بنشینند تا دشمن را در خانۀ خود ملاقات کنند، به ذلّت خواهند نشست!» (محقّق)

