قضایای جنگ بدر
7خلاصه به هر وسیلهای بود عُتبه با برادرش شیبه را حرکت دادند.
برای لشکر تجهیز کامل فراهم کردند؛ هر روز ده شتر میکشتند، و مخارج هر روز از لشکر را به عهدۀ یک نفر از بزرگان قریش گذاشتند که مجموع آن کسانی که متصدّی خرج لشکر بودند، نُه نفر بودند. یکی از آنها عبّاس عموی پیغمبر بود که او هم از بزرگان قریش است و حرکت کرده و آمده بود با پیغمبر جنگ کند.1
نهی عداس از جنگ
لشکر حرکت کرد. عُتبه و شیبه دوتا برادرند و از بزرگان و معاریف و شجاعان قریشاند که نظیر آنها دیده نمیشود؛ غلامی دارند به نام عَداس که [به آنها] گفت: «کجا میخواهید بروید؟» گفتند: «میخواهیم برویم با محمّد جنگ کنیم.»
گفت:
ای وای! شما با محمّد جنگ کنید؟! چقدر کار زشتی میکنید! چقدر کار غلطی میکنید! اگر محمّد سلطنت و حکومت میخواهد شما بروید زیر لوای او آقای جهان میشوید؛ و اگر نبوّت دارد، شما با پیغمبر خدا میخواهید جنگ کنید؟! و علاوه محمّد قوم و خویش شماست، او از قریش است و شما هم از قریش هستید، روابط رحمیّت با هم دارید، از بنیأعمام شماست، گناهی نکرده، خیانتی نکرده است! شما میخواهید برخیزید بروید و او را بکشید! مردم دنیا به شما چه میگویند؟! میگویند: لشکر حرکت دادند از مکّه آمدند بهسوی مدینه که یک مرد صادقی که إدّعای نبوّت میکند، او و یاران او را بکشند و برگردند! این برای شما موجب ننگ خواهد بود؛ این کار را نکنید! عَداس، غلام آنها بود، همان شخصی است که عُتبه و شیبه در طائف به او یک سبدی از انگور دادند و گفتند: «ببر پیش آن مرد!»؛ بعد از اینکه بچّهها و مردها آنقدر پیغمبر را در طائف سنگ زدند که پای آن حضرت خونآلود شد و حضرت را از شهر بیرون کردند، و حضرت آمد در باغی و زیر درختی نشست و مشغول تفکّر و گفتوگو با خدا بود، عداس این طبق از انگور را آورد جلوی پیغمبر گذاشت و همانجا عداس مسلمان شد؛ داستانش مفصّل است2. این عُتبه و شیبه همان دو نفری هستند که صاحب باغ و مولای عداس بودند.
- البدایة و النهایة، ج ٣، ص ٢٦٠.
- البدایة و النهایة، ج ٣، ص ١٣٦.

