قضایای جنگ بدر
5گفت: «ای برادر مگر نمیبینی جوانم را که دارای همهگونه محاسن اخلاق و رفتار بود از دست دادم؟!»
حضرت فرمودند: «فوراً غسل کن، برو بالای پشت بام، در جایی که بین تو و آسمان حاجبی نباشد، دو رکعت نماز بخوان و بگو:
”ای خدایی که از هیچ، او را به من هبه کردی و بخشیدی، الآن از تو ساخته است که این جوان را به من برگردانی!“»
مادر من غسل میکند و میرود بالای پشت بام، و با همین کیفیّت، با آن حال اضطرار و التجائی که داشت، دو رکعت نماز میخواند و بعد از پلّهها پایین میآید.
(میگوید:) من در عالم دیگر بودم، مثل یک مرغی که بر فراز آسمان باشد و کمکم میآید روی زمین و کمکم میخواهد در نقطۀ معینی بنشیند، و مدام دور میزند و میخواهد بنشیند، همینطور من آمدم و آمدم و در قالبم جاگرفتم و برخاستم و نشستم و حالم خوب شد و هیچ اثری از مرض در خود نیافتم! و آن شب اهل خانه، چون ماه مبارک رمضان بود، برای سحریِ خود هریسه (یعنی حلیم) درست کرده بودند؛ آن هریسه را هم برای من آوردند و من هریسه خوردم و آن روز را روزه گرفتم!1
باز در کتاب کافی روایت میکند از جمیل بن دُرّاج که از اصحاب حضرت است، میفرماید:
در خدمت حضرت صادق علیه السّلام بودم، یک زنی با حال نگرانی و اضطراب آمد و گفت: «بچّهام را پهلوی خودم خواباندهام، این کودک برگشته و بهرو روی فراش افتاده و خفه شده است. وَجَدتُهُ مَیِّتًا؛ دیدم که مرده بود! حالا چه کنم؟!»
حضرت فرمودند: «شاید نمرده باشد! فوراً برو منزل، سراغ بچّه نرو، غسل کن، دو رکعت نماز بخوان و بگو:
ای خدایی که از هیچ، او را به من هبه کردی و بخشیدی، میتوانی باز او را به من برگردانی؛ او را به من هبه کن!
و این مطلب را هم مخفی بدار، با کسی بازگو نکن!»
زن میآید منزل و غسل میکند و در اطاق دیگر دو رکعت نماز میخواند. میگوید: «رفتم و بچّه را تکان دادم، فإذا وَجَدتُهُ یَبکی؛ دیدم بچّه دارد گریه میکند!»2 نظیر اینها خیلی زیاد است!
- الکافی، ج ٣، ص ٤٧٨.
- همان، ص ٤٧٩؛ رجوع شود به انوار الملکوت، ج ١، ص ٢١٩.

