قضایای جنگ بدر
16تا این مطالب را برای من گفت، دیدم آن جوان دیگر که در اینطرف است، آن هم رو کرد به من گفت که: «ابوجهل را میشناسی؟»، گفتم: «بله!» گفت: «ما نمیشناسیم؛ ما از انصاریم، ابوجهل مکّی است. شما در اینجا به من معرّفیاش کن!»، گفتم: «برای چه؟»، گفت: «ما دو نفر قصد داریم فقط سراغ ابوجهل برویم، تا او را بزنیم.» گفتم: «من به شما معرّفیاش میکنم (خود این مرد حریف ابوجهل نبود، ولی میتوانست معرّفی کند).»
(گفت): گشتیم در میان میدان، دیدم ابوجهل سوار است و مشغول شمشیر زدن، مسلمانها از هر طرف میآیند که ابوجهل را بزنند، او رد میکند. به آنها نشان دادم که ابوجهل [آنجاست]؛ همینکه نشان دادم، دیگر نفهمیدم چه شد! این دو تا جوان مثل دو تا باز شکاری حمله کردند بر ابوجهل، و زدوخورد درگرفت! یکی از آنها یک شمشیر زد به پای ابوجهل، پای ابوجهل جدا شد، ابوجهل از بالا روی زمین افتاد.
عکرمة بن ابیجهل که پسر ابیجهل است دید که پدرش اینطور شد، فوراً آمد یک شمشیر زد به یکی از این جوانها، دست جوان افتاد؛ گفت: «مهم نیست، بابایت را من کشتم!»
ابوجهل افتاد روی زمین. جوانها آمدند خدمت پیغمبر گفتند:
یا رسولاللَه! مژده باد که ما ابوجهل را کشتیم! پای ابوجهل افتاد، و او افتاد و الآن در خون میغلطد.
پیغمبر گفتند: «شما ابوجهل را کشتید؟!»، گفتند: «بله یا رسولاللَه!» اینقدر پیغمبر اینها را دعا کردند! اینقدر دعا کردند! و گفتند:
بروید سَلَب ابوجهل را برای اینها بیاورید! این ابوجهل، فرعون این امّت بود! آزارهایی که مسلمانها از ابوجهل کشیدند در دوران رسالت من، بیسابقه است؛ چه اندازه اصحاب مرا شکنجه داد! چه اندازه بدنهای آنها را روی ریگهای داغ بیابان مکّه، کباب میکرد! چه آتشهایی میزد! ابوجهل در میان کفّار و مشرکین بیسابقه است!
وقتی که جنگ تمام شد، پیغمبر فرمودند: «کیست که برود از ابوجهل خبر بیاورد، ببیند کشتهاش کجاست؟»

