قضایای جنگ بدر
15عُبیده گفت: «یا رسولاللَه! خیلی غم دارم.»
گفتند: «چرا؟»
گفت: «من شهید نشدم؛ من آمده بودم اینجا که شهید بشوم، شهید نشدم!» حضرت فرمودند: «نه، مطمئن باش تو از شهدا هستی!»1
و در همین معرکه، مغز قلم استخوان عُبیده خارج میشد و مشهود بود.2 حضرت فرمودند او را در کناری گذاشتند و پای او را بستند، جنگ که تمام شد او را به سمت مدینه بردند. به مدینه نرسیده بود، در یکی از منازل به نام منزل رَوحاء از دنیا رفت و الآن قبر عُبیده در همانجاست؛3 این هم از شهدا است! اوّل شهید اسلام از اقوام پیغمبر، عُبیده بود که حضرت در جنگ خندق و احزاب میفرماید:
خدایا، عُبیده را در جنگ بدر از من گرفتی، و حمزه را در جنگ احد؛ علی را برای من نگهدار!4
کشته شدن أبوجهل در جنگ بدر
این سه نفر که کشته شدند، صولت لشکر کفّار شکست؛ امّا ابوجهل دست از کارش برنمیدارد، ندا میدهد:
این سه نفر که کشته شدند طوری نیستند؛ هر کدام ازشما عُتبه هستید، شیبه هستید، دفاع کنید از دین خود، از ملّیت خود، و امثال اینها!
ابوجهل هم یک مرد شجاعی است، قد بلند است و سر خیلی بزرگی دارد!
یکی از بزرگان اصحاب پیغمبر میگوید:
من در میان لشکر بودم و دیدم که اینطرف و آنطرف من دو نفر جوان انصاری هستند و اینها دارند با شمشیرها جنگ میکنند؛ با خودم گفتم: سزاوار نیست که این دو نفر اینطرف و آنطرف من باشند، اینطرف و آنطرف من باید دو نفر پهلوان باشد و اطراف مرا داشته باشد، من بروم جلو.
یکمرتبه دیدم که یکی از این جوانها رو کرد به من و گفت: «ابوجهل را میشناسی؟»، گفتم: «برای چه میخواهی؟»، گفت: «فقط به من معرّفیاش کن!» ـ این جوان همان معاذ است، جوان اینطرف، مُعَوّذ است؛ همان دو
نفری که آمده بودند در مقابل عُتبه و شیبه و آنها رد کرده بودند.) گفتند: «فقط ابوجهل را به ما معرّفی کن؛ این دشمن خدا آنقدر به پیغمبر ما صدمه زده که هر وقت ما یاد او میکنیم، متأثّر میشویم! و ما از اینجا برنمیگردیم تا او را تکّهتکّهاش کنیم، دو نفری به او حمله میکنیم؛ یکی از ما کشته شود دیگری او را میزند.»
- تفسیر القمی، ج ١، ص ٢٦٤ و ٢٦٥؛ المغازی، ج ١، ص ٦٨ ـ ٧٠.
- .المغازی، ج ١، ص ٦٩.
- همان، ص ١٤٥.
- شرح نهج البلاغة، ابنأبیالحدید، ج ١٣، ص ٢٨٣.

