اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

چند نکته از مبانی مکتب عرفان

آداب سخنرانی و برگزاری مجالس اهل‌بیت در مکتب عرفان

15886
نسخه عربی

چند نکته از مبانی مکتب عرفان

11
  • وقتی که من آمدم در مجلس، دیدم اخوی ما [جلو] آمد تا از ما استقبال کند. [در همین‌حال،] یکی از پشت سر [با یکی] از این دوربین‌های [بزرگ] که روی دوشش گذاشته بود، آمد و دارد [فیلم] می‌گیرد. گفتم: «این بازی‌ها را بگذارید کنار آقا! بازی‌ها را بگذارید کنار! بینداز دوربین را!» شوخی ندارم! برادر بزرگ و کوچک و این حرف‌ها نیست؛ مسخره‌بازی را بنده جلویش می‌ایستم، هرکسی می‌خواهد باشد و هرجا می‌خواهد باشد. یک‌دفعه [به آن شخص] گفتند: «برو برو!»

  • [حدود] یک ربعی نشستم، ولی الحمدلله چون فضا، خیلی فضای نورانی بود (!) دیگر ما هم [بیشتر نتوانستیم بنشینیم]! بالاخره ناریان با نوریان نمی‌توانند [بنشینند!] لذا [یکی از اطبا] گفت که: «آقا دیگر بیش از این ماندن برای شما صلاح نیست.» و همان‌جایی که نشستیم سه تا نیتروگلیسیرین زیر زبان ما گذاشتند!

  • اینها چیزهایی است که در مکتب آقا [علامه طهرانی] نبوده؛ دوربین‌آوردن و مسخره‌بازی نبوده. این[گونه] بازی‌ها نبوده؛ جنازه را ببرند، روضه بخوانند، بگذارند زمین، هوبازی [کنند]، این حرف‌ها نبوده در مکتب آقا! [این بدعت‌ها و بازی‌ها را بعداً] در‌آورده‌اند. کسی که کارش را دست مردم بدهد، مردم هم او را به اینجا می‌کشانند! قضیّه این است.

  • تذکر علامۀ طهرانی به آیت‌الله طهرانی: «کارَت را به دست دیگران نده!»

  • مرحوم آقا [علامه طهرانی] در زمان حیاتشان چند بار به من گفتند:

  • آقا سید محسن! کارَت را به دست دیگران نده؛ اگر بدهی، شلوارت را از پایت در می‌آورند! شلوارت [را] هم شده از پایت در می‌آورند! اینها این‌طوری هستند. کارَت را به دست کسی نده؛ کاری را [انجام بده] که خودت تشخیص می‌دهی.

  • تعامل قاطع آیت‌الله طهرانی با اطرافیان، عمل به تذکر علامۀ طهرانی است

  • و من هم بر همین [روش پایبند] هستم و از مطالب و مسائلی که گفته می‌شود هیچ ابایی ندارم.

  • یک جریانی هم که خودتان همین امسال مشاهده کردید، جریان لبنان بود. دیدید که چه کردم. وقتی دیدم از نظام [و مسیر] خود خارج شد، کات کردم؛ تمام شد. هرچه رفتند بالا، آمدند پایین، این‌طرف و آن‌طرف کردند، گفتم: «بروید پی کارتان!» [آن]چنان گفتم بروید پیِ کارتان که انگار اصلاً لبنان را در نقشۀ جغرافیا نمی‌دانم! البته آنهایی که روی صراط و مسیرشان بودند، [ثابت‌قدم] بودند؛ با ما ارتباط داشتند، الآن هم دارند و بنده مفتخر هستم با افرادی که [ثابت‌قدم] هستند [ارتباط دارم].