اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

چند نکته از مبانی مکتب عرفان

آداب سخنرانی و برگزاری مجالس اهل‌بیت در مکتب عرفان

15886

چند نکته از مبانی مکتب عرفان

18
  • حکایت سقوط چهل‌پله‌ایِ فردی که از دستور استاد تمرد کرد

  • به‌خاطر اینکه جمعیت کمتر باشد، گفتم کسی نیاید و فقط ما و بعضی [افراد] آنجا برویم. یک‌دفعه رفتیم، دیدیم آن شخص [هم] آمده! خب، مگر شما حرف مرا نشنیدید؟! به شخصی گفته بود: «شنیدم، ولیکن عمداً خواستم بیایم به‌خاطر اینکه روی فلانی را کم کنم!»

  • این آقایی که این کار را کرد چه نفعی برد؟! شما هم همه [او را] می‌شناسید. همین قضیّه باعث شد که چهل پله سقوط کند! خدا با کسی شوخی ندارد! وقتی می‌گویند یک [کاری] را نکن، نکن دیگر! تو اگر نمی‌آمدی در [آن مجلس،] آن نفع و فایده‌ای را که باید ببری، برده بودی! ما هم که با کسی دشمن نیستیم؛ طبعاً رعایت اینها چیزهایی است که نفعش به خود انسان می‌رسد. این مطالب و قضایا را بار‌ها در صحبت‌هایمان به رفقا گفته‌ایم.

  • میل به سوزاندن کتب مذهبی، عاقبت سرپیچی یک نفر از دستورات علامۀ طهرانی بود

  • مگر من چند دفعه جریان آن فرد را که با مرحوم آقا [علامه طهرانی] مخالفت کرد و آن شب ماه رمضان آمد داخل و بقیّه رفتند، به رفقا نگفته‌ام؟! که بعد مرحوم آقا گفتند:

  • علت سقوط این [فرد،] همین نافرمانی‌اش بود که من به او گفتم: «بروید»، و شما رفتید؛ [اما] او گفت: «نه، استاد هم بگوید [کاری را] نکن، آدم باید بکند!»

  • بفرمایید! کارش به جایی رسید که می‌خواست کتاب‌های مذهبی را آتش بزند! این، نتیجۀ نپرداختن به مشکل درون است. به‌جای اینکه انسان مشکل درون را حل کند، به مسائل دیگر می‌پردازد و کار‌های دیگر را ترجیح می‌دهد.

  • عاقبت سوء حاج محمدعلی خلف‌زاده با تمرّد از اموار حضرت حدّاد

  • مگر من داستان رفیق مرحوم آقا [علامه طهرانی] در کربلا را که هنوز حیات دارد ـ اسمش را نمی‌آورم ـ و ایشان هم در روح مجرّد اسمش را آورده‌اند، بار‌ها به رفقا نگفته‌ام؟! علت سقوط او این بود که خیال می‌کرد در محیط و در منزل مرحوم آقای حدّاد جایگاهی دارد؛ [فکر می‌کرد] حالا که چند سال آمده و حالی پیدا کرده، می‌تواند دستور بدهد: «این کار را بکن، آن کار را بکن!» نه! تو همان حاجی فلانِ روز اوّل هستی که آمدی پیش ایشان و به او گفتی: «دست ما را بگیر!» تو همانی، الآن راه را گم کرده‌ای، حالت تغییر کرده، [ولی] هیچ فرقی نکرده‌ای! [وگرنه] بیا [ببین که] هرچه به تو داده، [می‌تواند] با یک اشاره همه را [بگیرد]. ولی او برای تو نگه می‌دارد و می‌گوید: «حالا که تو این را می‌خواهی، بسیارخب! مبارکت باشد! این برای توست و بعد از ما هم زنده خواهی بود و بعد از ما هم مرید جمع خواهی کرد!» اتفاقاً دو سه دفعه هم سراغ بنده فرستاد که: «من اسرار آقای حدّاد را نگه داشته‌ام و می‌خواهم به تو بدهم.» من هم پیغام دادم: «تمام آن اسرار، مبارک خودت باشد و ما نیازی به این اسرار نداریم!»