
چند نکته از مبانی مکتب عرفان
آداب سخنرانی و برگزاری مجالس اهلبیت در مکتب عرفان
چند نکته از مبانی مکتب عرفان
18حکایت سقوط چهلپلهایِ فردی که از دستور استاد تمرد کرد
بهخاطر اینکه جمعیت کمتر باشد، گفتم کسی نیاید و فقط ما و بعضی [افراد] آنجا برویم. یکدفعه رفتیم، دیدیم آن شخص [هم] آمده! خب، مگر شما حرف مرا نشنیدید؟! به شخصی گفته بود: «شنیدم، ولیکن عمداً خواستم بیایم بهخاطر اینکه روی فلانی را کم کنم!»
این آقایی که این کار را کرد چه نفعی برد؟! شما هم همه [او را] میشناسید. همین قضیّه باعث شد که چهل پله سقوط کند! خدا با کسی شوخی ندارد! وقتی میگویند یک [کاری] را نکن، نکن دیگر! تو اگر نمیآمدی در [آن مجلس،] آن نفع و فایدهای را که باید ببری، برده بودی! ما هم که با کسی دشمن نیستیم؛ طبعاً رعایت اینها چیزهایی است که نفعش به خود انسان میرسد. این مطالب و قضایا را بارها در صحبتهایمان به رفقا گفتهایم.
میل به سوزاندن کتب مذهبی، عاقبت سرپیچی یک نفر از دستورات علامۀ طهرانی بود
مگر من چند دفعه جریان آن فرد را که با مرحوم آقا [علامه طهرانی] مخالفت کرد و آن شب ماه رمضان آمد داخل و بقیّه رفتند، به رفقا نگفتهام؟! که بعد مرحوم آقا گفتند:
علت سقوط این [فرد،] همین نافرمانیاش بود که من به او گفتم: «بروید»، و شما رفتید؛ [اما] او گفت: «نه، استاد هم بگوید [کاری را] نکن، آدم باید بکند!»
بفرمایید! کارش به جایی رسید که میخواست کتابهای مذهبی را آتش بزند! این، نتیجۀ نپرداختن به مشکل درون است. بهجای اینکه انسان مشکل درون را حل کند، به مسائل دیگر میپردازد و کارهای دیگر را ترجیح میدهد.
عاقبت سوء حاج محمدعلی خلفزاده با تمرّد از اموار حضرت حدّاد
مگر من داستان رفیق مرحوم آقا [علامه طهرانی] در کربلا را که هنوز حیات دارد ـ اسمش را نمیآورم ـ و ایشان هم در روح مجرّد اسمش را آوردهاند، بارها به رفقا نگفتهام؟! علت سقوط او این بود که خیال میکرد در محیط و در منزل مرحوم آقای حدّاد جایگاهی دارد؛ [فکر میکرد] حالا که چند سال آمده و حالی پیدا کرده، میتواند دستور بدهد: «این کار را بکن، آن کار را بکن!» نه! تو همان حاجی فلانِ روز اوّل هستی که آمدی پیش ایشان و به او گفتی: «دست ما را بگیر!» تو همانی، الآن راه را گم کردهای، حالت تغییر کرده، [ولی] هیچ فرقی نکردهای! [وگرنه] بیا [ببین که] هرچه به تو داده، [میتواند] با یک اشاره همه را [بگیرد]. ولی او برای تو نگه میدارد و میگوید: «حالا که تو این را میخواهی، بسیارخب! مبارکت باشد! این برای توست و بعد از ما هم زنده خواهی بود و بعد از ما هم مرید جمع خواهی کرد!» اتفاقاً دو سه دفعه هم سراغ بنده فرستاد که: «من اسرار آقای حدّاد را نگه داشتهام و میخواهم به تو بدهم.» من هم پیغام دادم: «تمام آن اسرار، مبارک خودت باشد و ما نیازی به این اسرار نداریم!»
