اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

چند نکته از مبانی مکتب عرفان

آداب سخنرانی و برگزاری مجالس اهل‌بیت در مکتب عرفان

15886
نسخه عربی

چند نکته از مبانی مکتب عرفان

10
  • شما کجا ‌چنین فرهنگی را مشاهده می‌کنید؟! آبدارچی برای خودش می‌رود و بساط و بیاوبرو [دارد]؛ تَقّ‌وتوق دیگ را می‌زند به آن، استکان را می‌زند به این! [چرا؟ چون] اینجا آبدارچی است! آن یکی هم که بیرون ایستاده و ماشین‌ها را رتق‌وفتق می‌کند و [جای] پارکشان را پیدا می‌کند و دادوبیداد [می‌کند]! چه خبر است؟! اینجا مگر معرکه و تئاتر است؟!

  • یک شب ما از مجلس آمدیم. اتفاقاً تابستان هم بود و دیروقت؛ چون روز‌ها بلند بود و وقتی شب در ماه رمضان مجلس [تمام] می‌شد، طول می‌کشید. با مرحوم آقا [علامه طهرانی] ‌جایی رفته بودیم و وقتی برمی‌گشتیم حدود ساعت دوازده و خورده‌ای بود. من [کمی] دیرتر آمدم؛ ظاهراً با یک ماشین دیگر آمده بودیم. دیدم دم سه‌راهی منزل آقا، یک عده از رفقای ما ـ مثلاً از رفقایمان! ـ ایستاده‌اند و دارند با دادوبیداد حرف می‌زنند و صدایشان را بلند کرده‌اند! همان عربده‌کش‌ها که الآن هم هستند! اصلاً من یک‌دفعه مضطرب شدم ‌خواستم بروم بگویم: «آقا چه خبر است؟! مردم خوابیده‌اند! این سلوک به فرق سرتان بخورد! این چه وضعی است [که] دارید؟! مردم الآن خوابیده‌اند [و با خود] می‌گویند: خانۀ علامه اینجاست؛ شاگردانشان آمده‌اند زندگی ما را [به هم ریخته‌اند]!»

  • در همین فکر بودم که به اینها بگویم، یک‌دفعه دیدم که درِ منزل باز شد. مرحوم آقا [علامه طهرانی] با یک عمامۀ سبز و یک قبا آمدند بیرون و یک‌دفعه از سر همان منزل گفتند: «چه خبر است عربده می‌کشید؟! چرا نمی‌روید در خانه‌هایتان؟! مگر مردم اینجا خواب نیستند؟!»

  • اینجا این حرف‌ها نیست؛ اصلاً در این بساط، باندبازی و عربده‌کشی و شلوغ‌بازی و از این چیز‌ها نیست. مسئولیّتی هم که مرحوم آقا به بنده سپردند، متابعت این مسیر است.

  • در همان مجلس والده که در مشهد تشکیل شده بود، رفقا دیدند وقتی من وارد شدم، حالم مساعد نبود و ظاهراً [به‌خاطر] ناراحتی قلبی‌ام بود. [چون] وقتی والدۀمان فوت کردند، حتی اطبّا نگذاشتند بیاییم و می‌خواستند من را دو سه شب در همان بیمارستان بستری کنند. من در اورژانس همان‌جا بودم. همان رفقای طبیب گفتند که خودمان [مراقبت] می‌کنیم؛ و [الاّ] نمی‌گذاشتند. گفتند [سفر شما] با این شرایط، صلاح نیست و با طیاره که اصلاً نمی‌توانید بروید و با ماشین هم قرار شد آهسته بیاییم. دیگر الحمد‌لله آمدیم و مشرف شدیم، ولی به تشییع نرسیدیم.