اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

جایگاه عقل و عقلانیت در سلوک

14744

جایگاه عقل و عقلانیت در سلوک

22
  • یکی از افراد بود، این شخص این طرف و آن‌طرف [صحبت می‌کرد که] ما فلانیم، آقا به ما این‌طور بگوید ما چطور می‌کنیم، بی اجازه آقا آب نمی‌خوریم و فلان نمی‌کنیم؛ از این مطالبی که ما خیلی شنیدیم و گوشمان هم پر شده است، هر کسی بگوید هم خیلی [توجه نمی‌کنیم]. یکی آمد این‌طور گفت؛ گفتم: خیلی توجّه نکنید. ای آقا! این‌طور ایشان با حدّت با شدت [حرف می‌زند!] گفتم: توجّه نکنید. گذشت؛ یک مطالبی پیش آمد دیگر ما نتوانستیم [با این فرد] ارتباط را ادامه بدهیم. بعد دیگر بالا و پایین [می‌رفت و می‌گفت] به ما ظلم شده، مظلوم شدیم. [گفتم:] حالا فرض کنید ظلم شده است. این‌همه مظلوم در عالم هستند یکی هم شما، این‌همه هم ظالم در عالم هست یکی هم ما، مسئله‌ای نیست، [به] جایی برنمی‌خورد! سهل بگیرید، هم شما راحت، هم ما. هر دو راحت باشیم.

  • یک بنده خدایی آمد و خیلی ناراحت بود. من هم به او حق دادم، بنده خدا دلسوز بود. گفت که آقا ایشان این‌طور می‌گوید، ایشان آن‌طور می‌گوید [که] هرچه ایشان بگوید ما می‌پذیریم، هرچه ایشان فلان (امر) کند ما اطاعت می‌کنیم. گفتم شما باور می‌کنید؟ گفت: چه عرض کنم. گفتم: بسیار خب، ما مطلب شما را می‌پذیریم، قبول می‌کنیم. مگر نمی‌گویید: [او گفته] هرچه ایشان بگوید قبول می‌کنیم، کاغذ دربیاورید بنویسید. «اول ایشان باید این کار را انجام بدهد ـ رنگ او پرید ـ دوم باید این را انجام بدهد ـ بیشتر پرید ـ سوم باید هفته‌ای دو شب در فلان جا تک و تنها حضور پیدا کند.» گفت: بسیار خب، من می‌روم اینها را منتقل می‌کنم. بعد از شش ماه دیگر ما آن شخص را دیدیم [و] خودش هم مطرح کرد. چون من عادتم ـ همان‌طوری‌که عرض کردم ـ پی‌گیر نیستم، من یک مطلبی وقتی که به نظرم بیاید دیگر پرونده‌اش را می‌بندمش و دیگر به آن پرونده مراجعه نمی‌کنم. [همان شخص] آمد و گفت که آقا ما صحبت کردیم، چه کردیم و من دیگر نتوانستم خدمتتان برسم و این قضیّه همین‌طور مانده است. ولی یک مطلب هست و آن اینکه ایشان گفته است که ما در حرف‌های ایشان نمی‌توانیم مطالب ایشان را بپذیریم. گفتم: «چرا؟» گفت: به‌خاطر اینکه برخلاف مطالب پدرش است. گفتم: «من چه مطلبی دارم که برخلاف مطالب هست؟!» گفت: پدر ایشان به من دستور داده است که باید فلان کار را انجام بدهم. ـ حالا به اجمال می‌گویم و توضیح نمی‌دهم ـ به ایشان گفتم که «آیا فلان جا رفتن، هفته‌ای دو شب هم برخلاف مطلب مرحوم آقا بود؟ آیا آن مطلب دوم هم که شما نوشتید این‌هم برخلاف مطلب آقا بود؟» گفت: نه! گفتم: «پس فهمیدید همه‌اش دروغ است؛ آن یکی برخلاف بود این دوتای دیگر چه؟»