
سیر وسلوک واقعی و مجازی
و کیفیت برگزاری مجالس اهلبیت
سیر وسلوک واقعی و مجازی
20خلاصه این فرد جدا شد، اما محبّت او در دل من بود و نمیرفت!1 یک دفعه از همدان [به طهران] آمده بودم. به مسجد رفتیم و برگشتیم. نشسته بودیم و مرحوم آقا قضیهای گفتند و در آن قضیه من حرف را گرفتم! قضیهای که مرحوم آقا گفتند این بود که: «دو نفر2 در مشهد به منزل ما و برای دیدن ما آمدند و این قضیه را تعریف کردند:3
”روباهی مریض شد و دیگر نمیتوانست برود شکار کند، افتاده بود و داشت میمرد. لذا با خود فکر کرد که خب من دارم میمیرم؛ مگر بقیه چهکار میکنند؟! مگر شیر چهکار میکند؟! شیر هم همین کار را میکند! شیر وقتی میخواهد شکار کند، چنان بادی به خودش میاندازد و پشمهایش را فلان میکند و دمش را بلند میکند، و به آن صید حمله میکند و آن صید را میگیرد! لذا ما هم همینطور میکنیم؛ مگر چه چیز ما از شیر کمتر است؟! رنگمان؟! پشممان؟! پوستمان؟! قیافهمان؟!
در این هنگام فیلی داشت میآمد، لذا رفت تا فیل را صید کند؛ به فیل نگاهی کرد و بادی به خود انداخت و پشمهای او بالا زد و خلاصه، آمادۀ حمله شد و به این فیل حمله کرد. این فیل هم فقط خرطومش را تکان داد و این [روباه] را [طوری] زد که مثل چرخ و فلک به هوا رفت و پنجاه متر آنطرفتر افتاد و آن دست و پایی هم که با آن راه میرفت شکست! [فیل به او] گفت: برو عمو! آن که باد به خود میاندازد، شیر است نه توی روباه که داری ادای این شیر را درمیآوری!“»
این قضیه را نقل کرد و جسارت کرد و میخواست به استاد مرحوم آقا [کنایه] بزند که او ادای بزرگان و اولیای خدا را درمیآورد!
مرحوم آقا میفرمودند:
تا من این قضیه را از او شنیدم، یکمرتبه قلب من بسته شد!
البته نسبت به آن شخص که اصلاً [علاقۀ قلبی] نداشتند، ولی نسبت به این شخص ـ که یک مقداری مانده بود ـ [قلبشان بسته شد]؛ درحالیکه خیلی افراد روی او حساب میکردند و اصلاً گل محفلشان بود! همان شخصی که حمد میخواند و مریض شفا پیدا میکرد و از این کارها میکرد! مرحوم آقا گفتند:
- . درحالیکه این فرد جدا شده است و تو هم باید محبت خود را جدا کنی! وقتی او از استاد جدا شده است، چرا تو هنوز محبت او را در دل خود جا دادهای؟!
- . البتّه هر دوی آنها فوت کردهاند. یکی از آنها همان سید هندی، رئیس فتنهای بود که بعد از مرحوم حداد آن فتنه را بهوجود آورد و ادعای استقلال و عدم احتیاج به استاد و... کرد و خط را جدا کرد؛ یعنی افراد را به دور خود جمع کرد. در کربلا هم که بود شاگرد آقا سید عبدالغفّار مازندرانی بود. این فرد به اتفاق یک نفر دیگر که او هم سید بود ـ ولی بهتر از آن رئیس فتنه بود، ولی بالأخره با هم در یک جرگه بودند ـ به دیدن مرحوم آقا آمده بودند. رجوع شود به روح مجرّد، ص 541 ـ 545.
- . این قضیه را آن سید گفته بود و خود بنده وقتی این قضیه را میگفت بودم. این جریان مربوط به زمان سابق و زمان شاه است که ما تابستانها یک ماه به مشهد میآمدیم. آن زمان من کوچک بودم و سنّ من تقریباً دوازده یا سیزده سال بود.
