
عرفان، مکتب تعقل و آزادی بیان
تشخیص حق و باطل با حجت عقل و فطرت
عرفان، مکتب تعقل و آزادی بیان
13امیرالمؤمنین به زبیر که در همان جنگ بود چه فرمود؟ [فرمود:] «بلند شو بیا اینجا با تو کار دارم؛ [این] چیست آنجا ایستادهای و داری داد و بیداد میکنی؟!» آمد جلو؛ حضرت یک داستان و یک قصّه به او یادآوری کرد. البتّه مفصّل است؛ حالا من اینقدرِ آن را میگویم: حضرت [فرمود]:
یادت میآید بیرون مدینه با هم نشسته بودیم، میخندیدیم، یکدفعه پیغمبر آمدند؟! یادت هست پیغمبر به تو چه گفتند؟! فرمودند: «روزی خواهد آمد که تو در مقابلِ علی میایستی و در آن موقع حق با علی است!»
یکمرتبه دید عجب! چه کلاهی بر سرش رفته است! گفت: «یا علی، من اصلاً یادم نبود.» و راست هم میگفت بیچارۀ بدبخت! دلیلش این است که رفت کنار. نایستاد بگوید: «ما نمیفهمیم!» باز هم صد رحمت به این [زبیر]! بعضی مثل آن افرادِ روز عاشورا گفتند: «همین است؛ میخواهی، نمیخواهی همین است!» آنها فهمیدند و گفتند: «نه، همین است!» زبیرِ بدبخت گفت: «نه، من یادم نبود، یادم نبود که اینطور است!» حضرت فرمودند: «خب حالا میخواهی چه تصمیم بگیری؟» اینجا میبایست قدمِ دوم را بردارد که برنداشت! قدم اول تصدیق بود؛ تصدیق امیرالمؤمنین بود که «بله، چنین مسئلهای اتفّاق افتاده.» این مقدار جلو آمد، این مقدار حرکت کرد؛ تا این مقدار دستگیری شد. حتی راجع به طلحه هم داریم؛ که بعد مروان آمد و به پای او تیر زد. ولی زبیر باز بهتر بود. او [طلحه] فرق میکرد؛ قضایای دیگر هم برای او اتفّاق افتاده بود وقتی [طلحه] از لشکر فاصله گرفت، در بصره به منزلی رفت؛ آنقدر از او خون رفت که فوت کرد؛ و الاّ طلحه در جبهه نیفتاده بود.
زبیر این مقدار جلو آمد. اما قدم دوم: خب بیا در [راه] حق [قدم بگذار]. مگر کلام پیغمبر یادت نیامد؟! نه کلام تقی و نقی! کلام پیغمبر! پیغمبر فرمود: «روزی خواهد آمد که شما [زبیر و علی] هر دو با هم [در جنگ] مجتمع خواهید شد و تو در مقابل علی قرار خواهی گرفت» و «حق با علی است!» پیغمبر [فقط] نفرمود: «تو در مقابل علی قرار میگیری» و تمام شد! چون [در اینصورت] میگفت: «در مقابل شما قرار گرفتم و غلط کردم؛ حالا کنار میروم!» ولی رسول خدا فرمود: «در آن موقع حق با علی است و تو ظالم هستی!» خب جمله بعدی را شما چهکار میکنی؟! به جملۀ بعدی باید عمل میکرد که نکرد! اینجا نفس جلو میآید: «حالا جواب مردم را چه بدهم؟! اینهمه جمعیّت دور شتر و این عایشه راه انداختیم!» اینجا یک قدرت و نیرویی میخواهد که انسان بیاید بر همۀ [تمایلات] پا بگذارد [و عبور کند].
