اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

وظایف طلاب علوم دینی

16079

وظایف طلاب علوم دینی

16
  • علیٰ‌کلّ‌حال با توجه به موقعیت حساس رفقا و وضعیتی که در آنجا هست و نظری که روی افراد دارند، رعایت این مسائل خیلی مهم است.

  • 1) حضور زودتر از موعد در کلاس‌های درس

  • مسئلۀ اول: فوق‌العاده به نظم اهمّیت بدهید! شرکت در کلاس‌ها سر وقت، بدون یک دقیقه تأخیر باشد و حتی باید زودتر هم بروید! اگر انسان چند دقیقه زودتر سر کلاس باشد، درس را بهتر می‌فهمد نسبت به اینکه اول درس برود؛ حالا چه رسد به اینکه وسط درس برود! در این‌صورت که اصلاً نمی‌فهمد.

  • و ما تجربه می‌کردیم! من آن موقعی که مکاسب یا کفایه می‌خواندم، طلبه‌هایی بودند که بیرون می‌نشستند و همین‌که استاد می‌آمد، آنها هم به داخل می‌آمدند؛ اما من این‌طور نبودم! بلکه می‌رفتم در خود مجلس می‌نشستم و آن روز درس را بهتر می‌فهمیدم تا آن روزی که همراه با استاد می‌آمدم؛ همراه با او نه دیرتر! یعنی بودن در خود آن مکان، یک ارتباطی بین نفس و بین مکان ایجاد می‌کند که ذهن را برای گرفتن مسائل آماده‌تر می‌کند.

  • مسئلۀ دیگر: مسئلۀ رعایت قوانینی است که در مدرسه هست. بالأخره این قوانین در مدرسه هست و ما هم تافتۀ جدا بافته نیستیم! یا اینکه اصلاً نباید در این مدرسه شرکت کنیم که خُب تبعاتی دارد، یا اگر قرار است شرکت کنیم باید به قانون احترام بگذاریم! وقتی‌که نماز جماعت هست، رفقا در نماز جماعت شرکت کنند! چه اشکالی دارد؟! مگر شما این‌همه از مرحوم آقا نشنیدید که می‌گفتند: «هر امام جماعتی که هست، بروید و بخوانید!» مگر خود من چند مرتبه نگفتم و از ایشان نقل نکردم؟!

  • 2) ضرورت اقتدا به امام جماعت مسجد

  • همین چند روز پیش در طهران بودم و می‌خواستم به منزل یکی از دوستان بروم. منزل او نزدیک حسینیۀ ارشاد و مسجد قبا بود. من زودتر رفتم و به دوستان طهرانی که مرا آورده بودند تا برسانند گفتم: «من مسجد قبا پیاده می‌شوم و نماز ظهر را می‌خوانم، بعد به آنجایی که می‌خواهم بروم می‌روم؛ شما بروید!» به مسجد قبا رفتم به این نیت که اقتدا کنم؛ اما نگاه کردم و دیدم فردی کت و شلواری، عبا روی دوش خود انداخته و جلو رفته است! لذا من نرفتم و گفتم نمی‌خوانم و همان عقب مسجد نمازم را خواندم. حالا جالب اینکه همۀ آنها هم مرا دیدند، اما یک نفر نگفت: «آقا بفرمایید!» جریان این بود که پیش‌نماز به کربلا رفته بود و به‌جای خود یک کت و شلواری گذاشته بود که او نماز بخواند. البته اگر [فرد معمّمی] نیست عیب ندارد؛ ولی وقتی که من آمدم و شما هم مرا دیدید، چرا [تعارف نکردید]؟! البته اگر هم شما می‌گفتید من نمی‌آمدم، چون می‌خواستم اگر کسی آنجا هست برای خودم نماز بخوانم. اما اگر خیلی اصرار می‌کردند که: «آقا کسی نیست!» بالأخره می‌رفتم. چون مؤمنین تقاضا می‌کنند و انسان انجام می‌دهد. اما همۀ این جمعیت مرا دیدند ولی یک نفر نگفت بیا! آن‌وقت یک کت و شلواری به آنجا رفت و روی دوشش عبا انداختند و نماز خواند. ما هم همین کنار نماز خواندیم و اعتنا نکردیم.