
افشاء نفاق و اعلام مباهله نسبت به مدعیان دروغین (3)
افشاء نفاق و اعلام مباهله نسبت به مدعیان دروغین (3)
43سه روز به فوتش باقی مانده بود، آن شب در طهران، گفت آسیدمحسن از این دنیا دیگر سیر شدهام. از این دنیا دیگر سیر شدهام و دیگر فهمیدهام تعلّق به این دنیا و دور و بریها، فایدهای به حال من ندارد.
گفتم هان، مثل اینكه حالا وقتش است.
دو سه روز مانده به فوت، بعد از هشتاد سال سن، چطور خداوند میآید دست آدم را میگیرد. و آن مسائل و موانعی كه از یكسونگری انسان جلوگیری میكند و از آن ارتكاز قلب و نفس و روح به یك نقطه میآید مانع میشود، خدا چطور آن موانع را به وسایل مختلف برطرف میكند. آدم یكدفعه میبیند سر بیخود و بیجهت گذاشت و رفت!
ا! كاری نكردیم بابا! از اینجا ردش میكنند، مانع برطرف بشود. حتما باید آدم یكی را فحش بدهد برود. نه! گاهی اوقات آدم عسل در دهان یكی میكند، میرود! عسل میكند در دهانش! این معلوم است كه خدا میخواهد هان، عسل هم بكنی این باید برود؛ این باید برود، این بودنش برایت مانع است. چكارش داری؟ رهایش كن، بگذار برود، بگذار راه خودش را برود، زندگی خودش را بكند، كار خودش را بكند، ولی این را بگذار ... وقتی اینطور است، دیگر نرو پیاش: بابا برای چه؟ فلان ...
پیاش هم میروی میبینی باز هم میرود. خب رهایش كن بابا! اینها همه از علامتهایی است كه خدا این علامتها را یكی یكی میآورد، میآورد، هان! فكرت را بزن، بزن به اینطرف، بزن به اینطرف، هِی بزن، بزن، بزن، بزن، تا اینكه مثل امیرالمؤمنین در دعای كمیل: ... جمیع أورادی و أحوالی وردا واحدا و قلبی فی خدمتك سرمدا ... میگوید خدایا جمیع ورد و ذكرم، همه را یكی كن و قلب مرا بیاور تا فقط در راه خودت قرار بگیرد. از این تعلقات و مسائل دنیا و اینها بیرون بیاور، قلب مرا بیرون بیاور و راهم را یكی كن، هدفم را، این هدف، هدفم را یكی كن؛ از آن نقطههای مختلفی كه سیبل درست كردهام، فقط یك نقطهرا برای من باقی بگذار كه فقط آنجا را نگاه كنم.
