
حقیقت ولایت، محور تألیف قلوب
نیمه شعبان 1439هـ.ق
حقیقت ولایت، محور تألیف قلوب
15که درمیآید میروند! ناعق یعنی صدای الاغ! این افراد وقتی اینطوری حرکت میکنند، یکی از اینها بعد از مدتی میگوید: آخ! دیگری هم بعد از ده سال میگوید: آخ! آن یکی هم بعد از پانزده سال میگوید: آخ! آقا این «آخ» را اول بگو، نه اینکه بعد از پنج سال، ده سال و پانزده سال بگویی: عجب، چه اشتباهی کردیم! عجب، کاش به حرف اینها گوش نمیدادیم! آیا «عجب» هم حرف شد؟!
مرحوم آقا میفرمودند: «ما سفره را پهن کردیم؛ کیست که بیاید و بنشیند؟!»
در همان زمانهای سابق که همه به دنبال راه خاصی بودند و همه یک صدا به یک سمت میرفتند، ما دائماً منتظر بودیم که مرحوم آقا یک مطلب مختصری در تأیید یا ردّ جریانات بگویند؛ اما ایشان فقط میآمدند، مینشستند، به ما نگاه میکردند و میخندیدند. برای حرف زدن محذور داشتند؛ از کدام طرف بگویند؟! از هر طرف که میگفتند، محذوری وجود داشت. بعضیها آماده بودند که بگویند: این آقا کنار نشسته است، و تازه فلان حرفها را هم میزند! بعضیها میگفتند: آقا، ملت را نگاه کن و خیابانها را ببین! این سیل عظیم جمعیت را نگاه کن! اما ایشان فقط به افراد نگاه میکردند و حرفی نمیزدند. ما در آن خانه بودیم، هرچه بود ما دیدیم و به اندازۀ عقل ناقص خودمان چیزهایی فهمیدیم. دوستان ایشان پیششان میآمدند و میگفتند که اینطور شده، آنطور شده، فلانکس این حرف را زده، و فلان درجهدار اینطوری گفته است و... . ایشان فقط یک حرف میزدند: «عجب، عجب، خیلی عجیب است!» دوستان انتظار داشتند که ایشان لابلای حرفها یک اشارهای بکنند، اما تا آخر فقط همین «عجیب است» بود.
الآن هم همان «عجیب است» همان موقع است! به من میگویند: آقا فلانکس اینطوری کرده و آنطوری کرده است! میگویم: خیلی عجیب است! میگویند: بعدش چه؟ اما ما همان حرف آقا را یاد گرفتهایم. آنها چیزهایی میدیدند که ما نمیدیدیم، و درکی داشتند که ما نداشتیم.
