حقیقت ولایت، محور تألیف قلوب
9را به زیرزمین منزل هدایت کردیم، نشستند و بعد مرحوم آقا آمدند.
سؤالی که ایشان میخواست از مرحوم آقا بکند این بود: «آقا شما علم جَفر میدانید؟»
ایشان فرمودند: «حالا بدانم یا ندانم، چه فرقی میکند؟ منظورتان چیست؟»
گفت: «میخواهم ببینم من چند سال عمر میکنم؟»
آقا بلند بلند خندیدند و گفتند: «حالا فرض کنید شما فردا میخواهید از دنیا بروید.»
او هم گفت: «عجب!»
آقا گفتند: «گفتم فرض کنید!»
بنده خدا چنان ترسید که داشت قالب تهی میکرد!
آقا گفتند: «عرض کردم فرض کنید!» بعد گفتند: «چه یک روز، چه صد سال؛ باید قدم انسان در راه خدا باشد.» بعد شروع به صحبت کردند: «این دانستنها گاهی برای انسان دام و مانع است و جلوی حرکت انسان را میگیرد.»
اما دیدیم آن بنده خدا اصلاً متوجه نیست! و فقط دنبال آن است که بداند چند سال بیشتر زندگی کند و افاضه کند و... .
ما اصلاً در این حرفها و فضاها نبودیم. ایشان مرگ را به بازی میگرفتند. یک بار ایشان بهخاطر ناراحتی قلبی در سیسییو بستری شده بودند، بعد که به بخش آمدند یک شب ایشان فرمودند که این کار را بکن، آن کار را بکن، و دستوراتی دادند که من مقداری احساس ناراحتی کردم. بعد یکدفعه به من نگاه کردند و گفتند: «آقا سیدمحسن چه شده است؟ ناراحت شدی؟»
گفتم: بله؛ البته این ناراحتی طبیعی است.
ایشان همینطور که روی تخت خوابیده بودند دست راستشان را بالا آوردند و گفتند: «آقا برو پی کارت! من را میبینی، من خوش هستم!!»
هنوز آن منظره در ذهن من است! گفتم: آقاجان شما باید هم خوش باشید! ما

