ارتقاء عقول در زمان ظهور
4در همین حین که مشغول صحبت بودند حضرت به آن شخص خدمتکار فرمودند: «بیا تنور را آتش کن و گرم کن!» همان تنوری که در آن غذا و نان درست میکردند. او هم آمد و هیزمها را ریخت و گرم کرد. وقتی که دیگر لهیب آتش خیلی بالا آمد و مشخص شد که در آن تنور چه خبر است، حضرت فرمودند که جناب خراسانی که تابهحال اینقدر برای ما نصیحت میکردید و ما را تحریک به قیام میکردید، بفرمایید شما اوّلین نفرش! بسیار خوب، بگویید ببینم در این اقدام و بلند شدن و کمک کردن، آیا حلوا و برنج زعفرانی و خورشت بادمجان است یا تیر و شمشیر و نیزه و کشته شدن و زخمی شدن و این حرفها است؟ کدامیک از اینها است؟! جنگ با بر سر سفرۀ غذاهای متنوع و رنگارنگ بودن تفاوت میکند! حضرت فرمودند: «بسیار خوب، جنابعالی اوّلین نفر، بفرماید بروید داخل تنور و قدری آنجا بنشینید!» تا قدری مغز و عقلتان سر جایش بیاید و دیگر اینقدر امام را نصیحت نکنید!
گفت: یا ابنرسولالله، چه میفرمایید؟! میفرمایید بنده داخل تنور بروم؟!
ـ بله، عرض میکنم که بفرمایید در این تنور بروید تا قدری حالتان جا بیاید!
ـ مگر من چه کردم؟! آخر چه گناهی از من سر زده است؟!
حضرت فرمودند: مگر تو نمیخواهی در رکاب امامت شهید بشوی؟! بسیار خوب، حالا جنگ و شیهۀ اسبها و نیزهها و امثال اینها بماند، همین الآن حیّ و حاضر، برو در تنور؛ بسم الله! یا اینکه نه، میخواهی جنگ کنی و یک خال هم به بدنت نیفتد! مثل همان بزرگوارانی که در صدر اسلام وقتی جنگ میشد اول آنها فرار میکردند و بعد از چند روز قاصد میفرستادند و پیغام میفرستادند تا ببینند چه خبر است، وقتی میدیدند که اوضاع آرام شد و مشرکین را فراری دادهاند و زخمها را امیرالمؤمنین خورد و پیشانی پیغمبر شکست و اینها همه در خانه افتادند، حالا میگویند: بهبه، الحمدللّه! الحمدللّه که اسلام پیروز شد!1 آنها هم همینطور بودند.
- تاریخ الطبری، ج 2، ص 522؛ الکامل، ج 2، ص 158. جهت اطلاع تفصیلی پیرامون این مطلب رجوع شود به امام شناسی، ج 13، ص 19 ـ83.

