معرفت و ولایت
12همهچیز هم آماده شد و مسئله تمام شد.
این کار خیلی خوبی است، بسیار بسیار کار صحیح و درست و مورد رضای الهی است و باید همینطور هم باشد. اما تا اینجای قضیه مطلبی نیست، بلکه از اینجا به بعد مورد نظر است:
صدر اصفهانی فوت میکند و به رحمت خدا میرود و او را به وادیالسّلام نجف میآورند و آنجا دفن میکنند. این طلبه هم طبعاً درس میخواند و از علمای معروف اصفهان و صاحب مسجد و محلّ مراجعۀ افراد میشود.
در یک سفر زیارتی که او به همراه خانوادهاش برای زیارت به نجف میرود، با بعضی از دوستانش در این سفر همراه میشود. موقع عصر که میشود این دوستش به او میگوید: برخیزیم غسل کنیم و به زیارت امیرالمؤمنین برویم.
او میگوید: شما برو من بعداً میآیم. آن رفیقش غسل میکند و حرکت میکند و به زیارت میرود و میبیند که او قدری دیر کرد و برای غروب آمد! به او گفت: کجا رفته بودی؟ ما در حرم نشسته بودیم و منتظرت بودیم! گفت: من دَینی به گردنم بود، اول رفتم آن دَین را ادا کردم، بعد به زیارت آمدم. گفت: چه دینی بود؟ او این جریان را برای دوستش تعریف میکند که من در زمان جوانی اینطور بودم و صدر اصفهانی این کار را کرد و من دیدم که شایسته نیست با این لطف و محبّت و کرامتی که این شخص در حقّ من انجام داده است، من در اینجا اول به زیارت او و سر قبر او نروم! لذا به آنجا رفتم و نیم ساعتی در آنجا بودم و فاتحه خواندم و آن دین خودم را نسبت به او ادا کردم، بعد برای زیارت امیرالمؤمنین آمدم!
هان! اینجا دیگر کمکم تنمان شروع به لرزیدن میکند! این میشود عالم اصفهان که قطعاً به مرگ جاهلیت از دنیا میرود؛ بیبرو برگرد!
حالا صحبت در این است: آن کسی که آن شب بالای منبر داشت این قضیّه را میگفت، این مطلب را تأیید کرد و گفت: «حالا من حق ندارم که هر وقت میآیم اول آنجا بروم؟» معرفت را ببینید!

