انتظار ظهور ظاهری و باطنی
13حتی یک لحظه هم از مولای خودشان جدا باشند. اگر هم میروند، میدانند که دست ولایت مثل ابر بالای سرشان است. مالک با تمام وجودش حضور امیرالمؤمنین را در نفس خود احساس میکرد و به سمت مصر قدم برمیداشت. یک لحظه نبود که از امیرالمؤمنین جدا باشد، وإلا در آن لحظه مرگ بود، مرگ!
یکی از رفقا در زمان سابق، در زمان مرحوم آقا بهواسطۀ بعضی از مسائل مورد تنبیه و تذکر ایشان قرار گرفت. مرحوم آقا به من فرمودند: «برو در منزل ایشان و بگو که ما دیگر با شما کاری نداریم!» من با خودم گفتم که حالا چطور بروم این حرف را به این بندۀ خدا بزنم؟ آخر پیرمرد بود، بزرگ بود، کسی بود که خیلی حقوق بر گردن ما دارد. اما دیدم بالأخره مطلب ایشان است و باید گفت و باید همانطور هم گفت، به همان لفظ و به همان نسق. خدمت ایشان رفتم و گفتم: میخواهم مطلبی از آقا خدمتتان عرض کنم و ایشان پیغامی دادند: «ما دیگر با شما کاری نداریم! ما مطالب را گفتیم و شما عمل نکردید و دیگر با شما کاری نداریم!» خدا شاهد است وقتی که این جمله از زبان من درآمد دیدم چه برسرش آمد! یکمرتبه به من رو کرد و گفت: «مرگ بهتر از این است! دیگر زندگی نمیخواهم!» و چه انقلابی پیدا کرد! من دیدم الآن دیگر اوضاعش خیلی بههم ریخته است و دارد سکته میکند! آنهایی که همچنین مسائلی را بهوجود میآورند، خودشان هم میدانند چهکار میکنند؛ اگر چوبی میزنند آبنبات هم کنارش نگه داشتهاند، و اگر شلاقی میزنند از آنطرف هم شربت در کنارش میگذارند.
من آنجا بودم، مدّتی که گذشت، بعد خود او این مسئله را مطرح کرد: «حالا من چه کنم؟» من گفتم که حالا اگر میخواهید من میروم صحبت میکنم، و الحمدللّه مطالب ختم به خیر شد و آن مقصد و هدفی که مورد نظر ایشان بود بحمدالله برآورده شد و به نتیجه رسید.

