اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

تحقق‌بخشی امام زمان به حقیقت الله اکبر

نیمه شعبان 1409

17816
جلسات

تحقق‌بخشی امام زمان به حقیقت الله اکبر

20
  • کاری که حضرت می‌کند کمال عقل است. کاری که حضرت می‌کند معرفت پروردگار را برای ما می‌آورد. حالا ما باید چه‌کار کنیم؟ ما باید آمادگی داشته باشیم. فرهنگی که یک هفته صبر می‌کند، مردمی‌که یک هفته صبر می‌کنند و به انتظار می‌نشینند تا یک عکس‌هایی را تماشا بکنند، آنها لیاقت حضرت را ندارند. آنهایی که از صبح تا شب می‌گیرند می‌نشینند و فقط عکس تماشا می‌کنند و در ذهن خودشان به این دل‌خوش هستند که فقط به تماشای عکس و اینها مشغول‌اند، حضرت بیاید برای اینها چه‌کار بکند؟ آیا این فرهنگ است؟! آیا این دل‌خوشی است که مردم دارند؟ این دل‌خوشی است که یک شیعه که انتظار ظهور حضرت را می‌کشد، باید داشته باشد؟! بجای اینکه بنشینیم آیه‌ای تفسیر کنیم، حکایتی از بزرگان بشنویم، یک مطلب اخلاقی گوش بدهیم [دلخوش به تماشای عکس و اینها شده‌ایم!]. اینها خیلی مانده [تا به مطلب برسند.] ما خیلی از مرحله پَرت هستیم. ما هنوز داریم گردو بازی می‌کنیم. مثل آن عاشقی که دائماً برای معشوق پیغام می‌فرستاد که خلاصه چرا از ما دوری می‌کنی؟ معشوق جوابش را نمی‌داد. ـ ما کجا حضرت کجا؟ ـ و بالأخره بعد از اینکه خیلی اصرار کرد، [معشوق] گفت: فلان شب می‌آیم آنجا. خلاصه این [عاشق] رفت و نشست. او گفته بود شب می‌آیم این از عصر رفت و نشست. خلاصه این‌قدر نشست و نشست، نیامد. ساعت تقریبا نه شد، دید نیامد. ده شد، دید نیامد. یازده شد، کم‌کم خوابش برد. صبح از خواب بلند شد دید در جیبش گردو است. بعد آنجا نوشته تو فعلاً با این گردوها بازی کن، به تو عشق و عاشقی نیامده است. عاشق مگر خواب دارد؟ عاشق مگر گیجی دارد؟ او فقط به انتظار می‌خواهد بنشیند.

  • لزوم تعقل و بصیرت در زمان غیبت 

  • یکی از علما و وعّاظ محترم که مشهدی هم هست و فعلاً در طهران است ـ حفظه الله ان شا الله ـ ایشان خودشان یک قضیّه را تعریف می‌کردند، ما هم از ایشان شنیدیم. می‌گفتند در همین مشهد در زمان شاه، ظاهراً در زمان رضا شاه بوده است ـ خدا لعنتش بکند این پدر و پسر چه به سر اسلام آوردند ـ می‌گفت: یک روزی برادرم آمد و گفت: داداش مودونی چی شده؟ گفتم: نه نمودونوم. گفت: مودونی؟ گفتم: نومودونم. گفت: بیا ببین مردم شلوغ کردند، دارند داد می‌زنند یا حُجت بن الحسن عجّل علی ظهورک! حالا چه قضیّه‌ای پیش آمده بود نمی‌دانم. گفتیم ما هم بیایم تماشا کنیم چه شده است! خلاصه عمامه را گذاشتیم سرمان و عبا را انداختیم روی دوشمان آمدیم.