اهمّیت مسئلۀ یقین در سیر و سلوک إلیالله
9بایزید وقتی که خدمت امام صادق علیه السّلام رسید، شش سال سقّایی آن حضرت را کرد. یک روز امام صادق فرمودند: «فلان کتاب را از آن رف بیاور.» نگاه کرد گفت: «کجا است؟» حضرت گفتند: «شش سال است اینجا هستی، آن رف بالای سرت را ندیدی؟!» گفت: «از وقتی که آمدم، غیر از شما چشمم به جایی نیفتاد که بخواهم نگاه کنم!» حضرت فرمودند: «پس دیگر کارت تمام است.»1 شش سال آمده نگاه نکرده است که اینجا رف دارد یا ندارد، طاقچه دارد، وضعیتش چطور است! اینها میبرند و اینها میآیند!
اما آن کسی که میآید قبل از اینکه به صاحبالبیت نگاه کند، به بیت نگاه میکند، به چراغها و در و دیوار و فرش و مکان نگاه میکند، به حیاط و افرادی که میآیند و میروند نگاه میکند، به اشخاصی که میآیند و میروند توجه میکند، [میگوید]: بهبه، چه کسانی و چه شخصیتهایی میآیند! پس معلوم است خبری هست! دلخوش میکند به افرادی که میآیند و به شخصیتی که نگاه میکند؛ سر سوزنی نصیب نمیبرد! اگر صد سال بماند، قدم از قدم برنمیدارد؛ زیرا مجالست با امام علیه السّلام بهتنهایی کفایت نمیکند! مگر با پیغمبر نبودند؟! مگر جانمازشان را پشت سر پیغمبر نمیانداختند؟! همانهایی که آمدند خلافت را از صاحب خلافت غصب کردند و آمدند در خانۀ وحی را به روی دختر صاحب وحی کوبیدند و بضعۀ رسول خدا را جلوی چشم اهلخانه تکهتکه کردند، اینها چه کسانی بودند؟ همینهایی نبودند که با پیغمبر محشور بودند؟! همینهایی نبودند که میآمدند در خانۀ رسول خدا مینشستند و وقت پیغمبر را میگرفتند؟! بودن با یک معصوم اهمّیت چندانی ندارد، تا وقتی که این دل در اینجا واقع نشود! اوّل دل را باید گذاشت و اوّل اختیار و تسلیم و شوق را باید گذاشت، بعد آن خودش میداند چهکار بکند، خودش میداند چه نحوه عمل کند، خودش میداند چگونه جلو بیاید و آن راه را طی بکند.
- رجوع شود به تذکرة الأولیاء، ص ١٣٩.

