خصوصیت دعوت به توحید
11امیرالمؤمنین چه میگوید؟ میگوید: راهتان را بروید، مبارکتان باشد؛ به من چهکار دارید؟! امیرالمؤمنین کاری به آنها نداشت، گفت این خلافت مبارکتان باشد بلند شوید بروید، ما خیلی برای این خلافت قبا دوختیم که حالا شما هم دارید برای ما ناز هم میکنید؟! این خلافت مبارکتان باشد، این حکومت مبارکتان باشد، این نظام مبارکتان باشد، این مصلحت و... همه مبارکتان باشد، بروید دنبال مصلحت و دنیایتان دیگر به ما چهکار دارید! آنها این را به امیرالمؤمنین میگفتند: نه! اینطور نمیشود! یا باید تو هم بیایی و جزو راه ما بشوی [یا گردنت را میزنیم]! ما نمیتوانیم فردی را مخالف خود ببینیم!
امیرالمؤمنین میگوید: من که دارم میبینم و کاری به کارتان ندارم! میگویند: تو کار نداری، ما که کار داریم و به سراغت میآییم؛ تو همین وجودت برای ما مانع است! وجود حق! اگر امیرالمؤمنین، امیرالمؤمنین نبود و ابوسفیان و... بود، آنها کاری به او نداشتند؛ همینقدر برود در خانه بنشیند و مزاحمت ایجاد نکند، کاری به او نداشتند. اگر بهجای امیرالمؤمنین ابوجهل و عُتبه و شیبه بود، کاری نداشتند. [میگفتند]: برو در خانه بنشین و صدایت درنیاید، به توکاری نداریم. ولی علی را کار دارند؛ چون علی حق است و این حق نباید وجود داشته باشد، ولو در حال سکوت! باید بیاید و این گرفتاری و دغدغۀ ما را بردارد!
پس اینها کسانی بودند که در زمان رسولاللَه در سبیل خود و در راه خود و در طریق خود بودند. پشت سر پیغمبر نماز میخواندند، ولی در راه خودشان بودند. با پیغمبر به حج میرفتند، ولی در راه خودشان بودند. با پیغمبر به حج میرفتند، نه بهدنبال پیغمبر!
امیرالمؤمنین بهدنبال چه هدفی بود؟
اصلاً این قضیّه عجیب است. امیرالمؤمنین در یمن بود. رسول خدا در همان حجة الوداع به حج رفت. وقتی که آمدند و احرام بستند، حضرت شنید که [رسول خدا به حج] رفتند؛ حضرت هم احرام بستند و آمدند. حضرت فرمودند:

