حقیقت توحید و راه رسیدن به آن
14بعد، حضرت بیشتر توضیح میدهند: «اَلبِرُّ مَا اطْمَأنَّتْ إلیهِ النَّفْسُ وَ اطْمَأنَّ إلیهِ القَلبُ.» بِرّ آن چیزی است که در قلب قرار میگیرد و استقرار دارد؛ نهاینکه بیاید و برود. وقتی که شما چیزی را راست گفتید ولو اینکه بر ضرر شما است، احساس آرامش میکنید؛ همیشه به این مسئله که نگاه بکنید میگویید: کارِ درست و کارِ صحیح کردم. وقتی یک عمل خیر انجام میدهیم، این عمل و آن نیّت در قلب استقرار دارد؛ اینطور نیست که بیاید و برود، اینطور نیست که یک وقتی فراموش کنیم، اینطور نیست که یک وقتی بخواهیم بهدنبالش بگردیم، اینطور نیست که احساس کنیم آن با وجود ما عجین شده و ترکیب شده است؛ «وَ اطمَأنَّتْ إلیهِ النَّفسُ.» وقتی هم که انجام دادیم خیالمان راحت است و آرامش داریم. اگر کسی از ما سؤال کرد که چرا انجام دادیم، میگوییم: این هم دلیلش، این هم بیّنهاش و این هم علتش. اطمینان نفس برای ما در آن عمل به بِرّ، کاملاً هویدا و روشن است و سرفراز حرکت میکنیم، با خجالت سرمان را پایین نمیاندازیم و از مردم خجالت نمیکشیم؛ خودمان را در جلوی مردم ظاهر میکنیم و کاملاً نسبت به عملی که انجام دادهایم احساس فخر و احساس مباهات میکنیم! این میشود بِرّ. «اَلبِرُّ ما اطمَأنَّتْ إلیهِ النَّفسُ و اطْمَأنَّ إلیهِ القَلبُ.»
«و الْإثمُ ما حاکَ فی النَّفسِ و تَرَدَّدَ فی الصَّدرِ.» در مقابلش، گناه آن چیزی است که به قلب وارد میشود، استقرار ندارد، آدم دائماً باید دنبالش برود و آن را بگیرد، احساس نمیکند با وجود او عجین است؛ وقتی یک دروغ گفت، دائماً میخواهد از آن دروغ فرار کند، دائماً میخواهد از آن عملی که انجام داده است فرار کند، دائماً میخواهد آن عمل را به فراموشی بسپارد، نمیخواهد پیگیری کند، نمیخواهد بهدنبال برود و در جلوی مردم احساس مباهات و احساس افتخار نمیکند. چون دروغ و خلاف گفته، مکر کرده، نفاق به خرج داده است، لذا در توجّه نسبت به این مسئله دائماً میخواهد آن را از خود دور کند؛ چون وجود او با وجود این نفاق دو تا است. این قلب، قلبی است که خدا برای خود خلق کرده است؛ چرا در این قلب نفاق آوردی؟! این قلب با آن سنخیّت ندارد! وقتی عضوی را بخواهند پیوند بزنند، [مثلاً] وقتی کلیه را بخواهند پیوند بزنند، قبول نکند بدن پس میزند، قبول نمیکند؛ این گروهخون نمیخواند، این سلول سنخیّت ندارد، این پیوند را رد میکند. قلب ما دروغ را رد میکند و نمیپذیرد و در خود قرار نمیدهد؛ لذا دائماً میخواهیم از این دورغ فرار کنیم و دیگر نمیخواهیم کسی اسم این دروغ را بیاورد: آقا پارسال این دروغ را گفتی! میگوییم: اصلاً اسم آن را نیاور! دیگر نمیخواهیم این مسئله را.... ولی اگر کار خیری انجام بدهیم، هرچه اضافه تکرار بکنند، تازه بیشتر خوشمان میآید و بیشتر کیف میکنیم و بیشتر لذّت میبریم. این بهخاطر این است که این قلب با این عمل صالح سنخیّت دارد و آن را میپذیرد. ولی آن عمل خلاف، آن نفاق، آن مکر، آن ظلم، آن تجاوز و آن جنایت، با قلب سازگاری ندارد و با این عرش الرّحمان سنخیّت ندارد؛ لذا وقتی که انجام میدهیم، میخواهیم خودمان فرار کنیم! عملی انجام دادهایم و غلطی کردهایم، ولی میخواهیم فرار کنیم، دیگر کسی اسمش را نیاورد، دیگر کسی حرفش را نزند، دیگر کسی یادآوری نکند و دیگر کسی...! این مسئله بهخاطر این است که سنخیّت ندارد «و تردَّدَ فی الصَّدر»، نمیآید بنشیند؛ تردّد دارد، دائماً میآید، دائماً میرود، انسان وقتی که انجام میدهد آرامش ندارد!

