توجه و تسلیم نفس به ولایت، شرط قبولی اعمال و تبدّل جوهر نفسانی
14«هذا المُتَلَبِّسِ الکافِر»؛ این شخصی که به لباس اهل ایمان درآمده ولی کافر است، روی حق را میپوشاند، أنانیت خود را بهعنوان حق برای مردم جلوه میدهد و توهم و تخیل را برای مردم به ارمغان میآورد، نه واقع و حق را؛ بهدنبال بستن راه مردم بهسمت خدا است و دائماً فقط در حال القاءِ شبهه و شک و انحراف در معتقدات واقعی و مسیر توحیدی مردم و اهلعرفان و توحید قرار دارد. این فرد در لسان امام عسکری علیه السّلام فرد متلبّس و کافر است.
حالا خدا چه میکند: «و لکنَّهُ یُقَیِّضُ لَهُ مُؤمِنًا یَقِفُ بِهِ عَلَی الصَّوابِ»؛ مؤمنی را در سر راهش قرار میدهد، بیدار دلی را در سر راهش قرار میدهد، شخصی که دلش به نور هدایت روشن است در دست آنها قرار میدهد، از آنها میگیرد و جدا میکند و او را در دامن یک مؤمن میاندازد؛ آن کسی که چشمش باز شده و هدایت و نور ایمان را یافته است.
حالا که این مؤمن را در سر راهش قرار داده است، کفایت نمیکند؛ «ثُمَّ یوَفِّقُهُ اللَهُ لِلقَبولِ مِنه؛ (تازه) خداوند توفیق قبول این مطالب را به او عنایت میکند.»
ممکن است انسان پیش پیغمبر هم باشد، ولی نشنود! مگر نبودند؟! مگر پیش ائمّه نبودند؟! مگر ائمّه برای آنها صحبت نمیکردند؟! چند نفر شنیدند و چند نفر قبول کردند؟! چند نفر حقیقت را باور کردند؟! پیغمبر چقدر به آنها فرمود و چقدر به خلافت امیرالمؤمنین توصیه کرد؟! در زمان حیات خودش با اشاره، با کنایه، با تصریحات و در آخر هم آن قضیّۀ روز غدیر؛ دیگر چقدر و چهطوری برای مردم خلافت امیرالمؤمنین را بیان کند و دیگر با چه زبانی به مردم تفهیم کند؟! مگر قبول کردند؟! چند نفر قبول کردند؟! همان چهار، پنچ نفری که بعد از پیغمبر آمدند دنبال امیرالمؤمنین، آنها قبول کردند!
ولی برای این فرد: «ثُمَّ یوَفِّقُهُ اللَهُ لِلقَبولِ مِنه»؛ خدا به او توفیق میدهد: حالا که این مؤمن در سر راهت قرار گرفته است، مطالبش را هم بپذیر! صرفاً گوش نده و برو! صرفاً اینطور نباشد که انسان مطلبی را بشنود و جلسهای [برود] و مسائل تمام بشود؛ نه!

