جایگاه انسان در عالم هستی
9﴿فَوَسۡوَسَ إِلَيۡهِ ٱلشَّيۡطَٰنُ قَالَ يَـٰٓـَٔادَمُ هَلۡ أَدُلُّكَ عَلَىٰ شَجَرَةِ ٱلۡخُلۡدِ وَمُلۡكٖ لَّا يَبۡلَىٰ﴾؛ «شیطان وسوسه کرد و گفت: آیا من تو را راهنمایی کنم به درختی که آن درخت همیشه برای تو خواهد بود؟ آن درخت زندگی و استفادۀ از دنیا برای تو ابدی خواهد بود و تعلق تو نسبت به ما یَملک خودت تعلق همیشگی خواهد بود!» سلطنت، سلطنت همیشگی است؛ شجر، شجر همیشگی است!
در این آیه استفاده از منافع دنیا از نظر مادی تعبیر به «شجر» و استفاده از منافع دنیا بهصورت روحی و بهصورت نفسی تعبیر به «مُلک» شده است؛ یعنی من این دنیا و منافع دنیا را برای تو تضمین میکنم. آنچه در این عالم است ـ که نِعَم ظاهری الهی در این عالم فناپذیر است ـ در آنجا شیطان وسوسه میکند و با مطالب و مسائل خلاف، خلاف را به انسان تزریق میکند و آن را برای انسان جلوه میدهد، آن حقیقت را کنار میگذارد، آنچه از آنجا آمدهایم را به فراموشی میسپارد و دل انسان را به آنچه زوالپذیر و فناپذیر است خوش میکند، دقیقاً بر خلاف آنچه بوده است کمکم وسوسه میکند و آن موقعیت اول را بهطور کلی از بین میبرد.
زوالپذیر بودن مسائل دنیوی
﴿وَمُلۡكٖ لَّا يَبۡلَىٰ﴾؛ [شیطان میگوید:] «این سلطنت هیچوقت فنا نمیپذیرد!» درحالیکه انسان گول میخورد و غَرّه میشود و بعد یکمرتبه میبیند آن وعدههایی که در ذهنش بود و تصور میکرد، آن ارتباطاتی که در ذهن خودش ابدی میپنداشت، آن رفاقتهایی را که تصور میکرد دیگر انتهایی ندارد، آن قوم و خویشیهایی که تصور میکرد بیپایان است، آن سلطنتی را که تصور میکرد دنیا هم نمیتواند از او بگیرد، آن ارتباطاتی که خیال میکرد برای او همیشگی خواهد بود، یکمرتبه همۀ آنها از بین میرود؛ قوم و خویش از بین میرود، رفیق انسان را کنار میگذارد، سلطنت برمیگردد، خلع و مطرود میشود و در کناری قرار میگیرد!
عجب، ما چه فکر میکردیم! چطور این مسائل در ذهن ما مستقر شده بود؟! چگونه ما میاندیشیدیم که این تعلّقات برای ما جاودانه است؟! چطور ما میاندیشیدیم که این مسائلی که در حول و حوش ما میگذرد برای ما همیشگی خواهد بود؟! اما الآن میبینیم که دیگر از آنها خبری نیست؛ نه رفیقی است که دست ما را بگیرد، نه قوم و خویشی است که دیگر به ما توجهی کند و نه سلطنت و مُکنتی است که ما به پُشتگرمی و پشتوانۀ او زندگی خود را بگذرانیم! آنوقت انسان میبیند که عمرش از بین رفته و سرمایهها همه بر باد داده شده است و آفتاب عمر بر لب بام است و دیگر مجالی برای تدارک باقی نمانده است.

