پیامبر و اهلبیت او، شایستهترین اُسوه و مقتدا در مسیر لقای الهی
10«کافٍ لکَ فی الأُسوة؛ کفایت میکند که شما تأسّی کنید!» «و أحبّ العباد إلیٰ اللَه المُتأسّی بنبیّه؛ آن کسی به خدا نزدیکتر است و دوست دارد که به خدا نزدیکتر باشد و محبوبترین افراد در نزد پروردگار است که به پیغمبر تأسی کند و بهدنبال اثر او برود.»
شدت تأسّی سلمان به اهلبیت
در اینجا قضیهای یادم آمد. در روایت داریم که یک روز شخصی وارد مسجد پیغمبر شد. ظاهراً هوا بارانی بود. دید جای پای یک نفر بر روی زمین است. وقتی که به مسجد رسید دید که امیرالمؤمنین علیه السّلام و سلمان فارسی در مسجد هستند. گفت: «من جای پای یک نفر را میبینم، ولی شما دو نفر هستید!» سلمان گفت: «مگر من میتوانم پایم را غیر از جای پای علی جای دیگر بگذارم؟!»
ببینید، حتی در جای پا گذاشتن، پایش را جای پای او میگذارد، آنوقت میشود سلمان! سلمان که بیخود سلمان نمیشود! سلمان کسی است که غیر از علی چیزی در ذهن او نیست!1 سلمان کسی است که غیر از پیغمبر کسی در ذهن او نیست! اول به او میپندارد، بعد به افراد دیگر! به این قضیه خوب توجه کنید! در مسائل اول به او میپندارد، بعد اگر چیزی زیاد آمد به بقیه! در حوادث اول او را مدّ نظر قرار میدهد و وقتی که به او پرداخت حالا میآید ببیند که با او چه میکند. خدا در دل این فرد نور ایمان میگذارد، اما اگر ما وقتی که با یک قضیه و با یک حادثه برخورد کردیم از اول دو تصوّر و دو منشأ و دو منبع در ذهن ما قرار گرفت، بدانیم قضیه را باختهایم! این میشود شرک! این میشود خَلط! این میشود جمع بین حق و باطل! اول باید او بیاید، وقتی که او آمد آنوقت انسان کارهایش را تطبیق میکند و وفق میدهد.
امیرالمؤمنین چه کسی بود؟ سلمان چه کسی بود؟ برای آنها اول و اول رسول خدا بود، بعد حالا ببینیم بقیه چه میخواهند بگویند، بعد ببینیم چه باید انجام بدهیم! درست شد؟ اگر کسی اینطور باشد خدا هم آن نور را در او قرار میدهد و آن هدایت را در او میگذارد و آن نحوهای را که باید عمل کند به او القا میکند؛ اما اگر از اول آمدیم و دو جهت را توأم در خودمان قرار دادیم و در ذهن خود آوردیم که خدا و رعایت مصالح، خدا و رعایت جهات و منافع، خدا و در کنار خدا همزیستی مسالمت آمیز، خدا هم میگوید: «عیب ندارد، همزیستی مسالمت آمیز را داشته باش، به همین مقدار بیشتر به تو نمیدهیم!» لذا دیگر کسی نمیتواند خودش را گول بزند!
- الأمالی، شیخ طوسی، ص ١٣٣:
«عن منصورٍ بُزُرجَ قال: قلتُ لأبی عبداللَه الصّادق (علیه السلام): ما أکثرَ ما أسمَعُ منک یا سیّدی ذکرَ سلمانَ الفارِسی! فقال: ”لا تقُل الفارِسی، و لکن قل سلمانَ المُحمّدی! أ تَدری ما کَثرةُ ذِکری له؟“ قلتُ: لا! قال: ”لثلاثِ خِلالٍ: أحدُها: إیثارُه هَویٰ أمیرالمؤمنینَ (علیه السلام) علیٰ هَویٰ نفسِه؛ و الثّانیةُ: حُبّه للفُقراءِ و اختیارُه إیّاهُم علیٰ أهل الثّروةِ و العددِ؛ و الثّالثةُ: حُبّه للعِلمِ و العُلماءِ! إنّ سلمانَ کان عَبدًا صالحًا حَنیفًا مُسلمًا و ما کان مِن المُشرکینَ“!»
ترجمه: «منصور بُزُرج گفت: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: مولای من، زیاد میشنوم که از سلمان فارسی یاد میکنی! حضرت فرمود: ”نگو سلمان فارسی، بلکه بگو سلمان محمدی! آیا میدانی چرا او را زیاد یاد میکنم؟“ عرض کردم: نه! فرمود: ”به سه دلیل: اول آنکه میل و خواستۀ امیرالمؤمنین را بر میل و خواستۀ خودش ترجیح میداد؛ دوم آنکه فقرا را دوست داشت و آنان را بر اهل عدّه و عُدّه و ثروتمندان ترجیح میداد؛ و سوم آنکه علم و علما را دوست داشت! همانا سلمان بندۀ صالحی بود که خالصاً دل بهسوی او داشته و تسلیم بود و از مشرکان نبود!“» (محقق)
- الأمالی، شیخ طوسی، ص ١٣٣:

