
اهمّیت استقامت در مسیر حق
عدم استقامت مردم در مسیر حق، عامل خانهنشینی ولایت
اهمّیت استقامت در مسیر حق
14بروید در این عبارات مرحوم آقا دقت کنید تا ببینید که ایشان چه دردی داشت و چه چیزی را میخواست بگوید و از چه حقیقتی میخواست پرده بردارد! اگر کسی برای رضای الهی میخواهد جلو بیاید و قدم بردارد [بسم اللَه،] این گوی و این میدان!
علّت عید گرفتن روز غدیر
این قضیه، قضیۀ عید غدیر است. عید گرفتن در روز غدیر برای این است که ما در امروز به این نعمتِ عظمای الهی نائل شدهایم که اگر بدن ما دو سه روز دیگر بیشتر دوام ندارد و اگر جسم ما بیشتر از پنجاه شصت سال دیگر در این دنیا دوام ندارد، اما خداوند برای ما مربّیای قرار داده است که چنانچه شاکر و متّبع و متابع باشیم، آن مربّی إحیا کنندۀ نفس ما تا أبد الآباد خواهد بود! آن مربّی، امیرالمؤمنین علیه السلام تا امام زمان ارواحنا لتراب مقدمه الفداء در امروز است.
بنابراین این عید برای امام زمان نیست؛ بلکه برای ما است! این عید برای امیرالمؤمنین نبوده است تا بیاید و خوشحالی کند؛ بلکه برای او مصیبت و گرفتاری بوده است!
مصیبتهای امیرالمؤمنین بعد از ولایت
مگر گرفتاری نبود؟! اولین محک و تجربه بعد از شهادت رسول خدا پیش آمد: خلافت ابیبکر!
ـ: یا علی، نباید با ابیبکر بیعت کنی!
ـ: اگر بیعت نکنم چه میشود؟
ـ: میآیند درب منزلت را آتش میزنند و زنت را جلوی چشمت تکهتکه [و مضروب] میکنند و بعد هم به گردنت عمامه میاندازند و تو را کشانکشان کَما یُقادُ الجَملُ المَخشوشُ1 به مسجد میبرند و هزار اهانت و ناسزا نسبت به تو روا میدارند و تو نباید حرف بزنی!2
بفرمایید، این از اولش بود! حالا این جشن دارد؟! بعد دومش، سومش و همینطور...! تازه وقتی که امیرالمؤمنین به خلافت رسید، از همان روز دوم، جنگ شروع شد! شیطان [وسوسه] آماده دارد و در کیسهاش گذاشته است. طلحه و زبیر باید برای یکهمچنین روزی باشند. اینهایی که تا الآن چیزی نمیگفتند و خود را به دروغ یاور امیرالمؤمنین فرض میکردند، حالا باید پرده کنار برود! تا بهحال یاور بودی برای اینکه علی به خلافت برسد؛ حالا که علی به خلافت رسید، حقّت را میخواهی؟ امیرالمؤمنین میگوید: «من به خلافت رسیدهام، به شما چه مربوط است؟! شما هم یکی از افراد دیگر هستید! چه میخواهید؟ بلند بشوید و بهدنبال کارتان بروید! هر کس را که بخواهم حاکم میکنم و هر کس را نخواهم حاکم نمیکنم!»
- نهج البلاغة (صبحی صالح)، ص ٣٧٧.
- رجوع شود به الکافی، ج ١، ص ٢٨٢.
