
جایگاه ولایت و حقیقت عاشورا در مکتب عرفان شیعی
درسهایی از سیرۀ معرفتی مرحوم قاضی، مرحوم حدّاد و علامۀ طهرانی رضواناللهعلیهماجمعین
جایگاه ولایت و حقیقت عاشورا در مکتب عرفان شیعی
37نوع گریۀ عارف بر سیّدالشّهدا علیه السّلام
ما فقط به این توجّه داریم که به حضرت تیر و شمشیر خورد و از اسب افتاد و تیر سه شعبه به قلب حضرت خورد. امّا عارف به آن حقیقتی نگاه میکند که امام علیه السّلام با آن حقیقت دارد تمام این جریانات و کارها را انجام میدهد؛ آنوقت گریهاش میگیرد. آن گریهای که او میکند با این گریۀ احساسی ما خیلی تفاوت دارد.1 آن اشکی که او میریزد، اشک شوق است؛ نه به خاطر تحت تأثیر احساسات قرارگرفتن.
در مجالسی که مردم گریۀشان نمیآید، کسی که روضه میخواند، به هر وسیلهای و با هر جانکندنی میخواهد گریۀ مردم را درآورد. اگر مردم گریه نمیکنند، خب نکنند؛ دیگر رها کن، بگذار بروند خانۀشان. بعد هم به خاطر اینکه مجلس خودشان گرمتر بشود و... میگویند: هر کس بیشتر امام حسین را دوست دارد بیشتر بر سرش بزند! نه آقاجان، با بر سر زدن و سرشکستن و خون آوردن، کسی ولایت آنها را پیدا نمیکند؛ با یک جو عقل و فهم، ولایت آنها پیدا میشود. در روز عاشورا همه بر سر میزنند. در روز اربعین که ما توفیق پیدا کردیم و عتبات مشرّف بودیم، چقدر آمدند و قمه میزدند و... ، خیلی از همین ایرانیهایی که در آنجا آمده بودند قمه میزدند؛ روز قمه میزدند ولی من شب در حرم میدیدم که چه حرفهای رکیکی که واقعاً شایستۀ یک نفر شیعه در خیابان هم نیست، در حرم به همدیگر میزنند! حالا اینها چون قمه زدند و زخم سرشان پیداست، مسئله تمام است؟! این احساسی برخورد کردن است.
کلام علّامه طهرانی به مرحوم حاج هادی ابهری دربارۀ مرحوم حدّاد
امام حسین خودش را به این روز انداخت که فهم ما را زیاد کند. همان کلامی که مرحوم آقا به حاج هادی ابهری فرمودند. مرحوم حاج هادی ابهری ـ خدا رحمتش کند ـ خیلی برای سیّدالشّهدا گریه میکرد، دوازده سال روزی چند ساعت گریه میکرد؛ سواد هم که نداشت و ذکرش هم این بود: آقا حسین! خانم زینب! در همان حال ابتهال و گریه، این ذکر را میگفت و چون اهل صدق و صفا بود، حالات و مکاشفاتی هم پیدا میکرد.2 علمائی که خدمتش میرسیدند و میخواستند جلویش بازی دربیاورند، تمام نفس آنها را بیرون میریخت. اینطور بود و با کسی شوخی نمیکرد! بنده در مجالسی بودم که بعضیها میآمدند و تُرک هم بودند، و میگفتند: «حاجی مخلصتیم، چُخ مخلصیم.» ایشان هم میگفت: «چُخ دروغ میگویی! یادت میآید در مجلس فلان شب، پشت سر من چه گفتی!» حالا چیزی که اصلاً کسی اطّلاع ندارد «یادت میآید پریروز در خیابان راجع به فلان کس چه خیالی داشتی، آنوقت میگویی: چُخ مخلصیم!» خلاصه کسی جرئت نداشت با او شوخی کند. خیلی صریحاللهجه بود و ملاحظهای نداشت.
- جهت اطّلاع بیشتر رجوع شود به روح مجرّد، ص 546؛ اسرار ملکوت، ج 2، ص 190 ـ 193.
- جهت اطّلاع بیشتر رجوع شود به اسرار ملکوت، ج 2، ص 200 و 201.
