محدودۀ حجیت حکم عقل و حکم شرع و حکم امام علیه السلام
6نقد نظریّۀ «نزاع بین عقل و عشق در واقعۀ کربلا»
کسانی که میگویند:
در واقعۀ کربلا نزاع بین عقل و عشق افتاد و عرصه، عرصۀ عشق بود! حضرت ابوالفضل العبّاس برای ورود به شریعه و استفادۀ از آب، به مقتضای عقل عمل کرد؛ امّا وقتی خواست آب بخورد، عشق او آمد و نگذاشت بخورد! «فَذَکَرَ عَطَشَ الحُسینِ؛1 وقتیکه دید برادرش سیّدالشّهدا تشنه است، (عشق او نگذاشت که از این آب بخورد!)»
اشتباه میکنند؛ عرصه عرصۀ عقل است! اصلاً عقل و عشق یکی است! عقل او نگذاشت؛ چرا فقط میگویند عشق؟! عقل حاکم است به اینکه أقصر فاصلۀ برای رسیدن به مطلوب باید انجام بشود، و أقصر فاصله در اینجا نخوردن است، نه خوردن! اینکه فقط میگویند عشق، یعنی چه؟! عقل و عشق در اینجا به یک مسئله حکم میکنند!
«العَقل ُما عُبِدَ به الرّحمٰنُ و اکتُسِبَ بِهِ الجِنانُ.»2 خداوند متعال هیچگاه در وجود انسان سرمایهای را نمیآفریند که نسبت به مقتضای حکمت بالغۀ خود، در تضادّ و تناقض باشد؛ این امر از پروردگار محال است! اگر در یک مورد بین حکم عقل و بین آن واقع اختلاف افتاد، باید در مقدّمات آن قضیّۀ عقلی تشکیک کرد، نه در نحوۀ تشکّل قضایایی که عقل حاکم به نتایج آن میشود! هیچگاه نمیتواند اینطور باشد! همانطور که قرآن کریم دارای مراتب و ظهورات و بطوناتی است و هر بطن و باطنی از قرآن هم مراتبی دارد و هیچکدام از این مراتب با مرتبۀ دیگر منافی نیست و هیچکدام مُزیل و از بینبرنده و باطلکنندۀ مرتبۀ دیگر نیست، همینطور مراتبی که در عالم تکوین است و حقایقی که براساس تشریع مترتّب بر عالم تکوین است، هیچ کدام رادع و مانع و مزیل و از بینبرندۀ یکدیگر نیستند.
علّت نقصان عقل در ادراک مصالح و مفاسد حقیقی عالم واقع
ولی صحبت در این است که چه کسی میتواند به این نتیجه و به این مرحله برسد؟! صحبت در این است که کدام عقل میتواند به این نکته پی ببرد و کدام عقل میتواند مصالح و مفاسد را کما هی هی تشخیص بدهد؟! ما در قضاوتهایی که میکنیم و در مسائلی که در ذهن خود مرور میکنیم و چهبسا روی آن نظریّات هم قسم میخوریم و آن مسائل را صد در صد منطبق با واقع میدانیم، پس از گذشت زمان، علم به خلاف پیدا میکنیم و متوجّه میشویم مسئله از این قرار نبوده است؛ درحالیکه اگر همانموقع دقّت میکردیم و پایههای برهان خود را براساس بدیهیّات و اوّلیات قرار میدادیم و از مسائلی استفاده میکردیم که از آنها میبایست برای رسیدن به هدفِ مطلوب و هدفِ صادق استفاده کنیم، هیچگاه من البدو إلی الختم در نظریّۀ ما، تجدید پیدا نمیشد! این تجدید به این جهت است که ما آنطور که باید و شاید احتیاط لازم را در ترتیب مقدّمات موصلۀ به مطلوب، انجام نمیدهیم؛ و آن مسئلۀ ما با وهم و با خیال، خلط و مزج میشود و ما نمیتوانیم به آن مطلوب برسیم! همهاش بهخاطر همین است.
- مقتل الحسین علیه السّلام، مقرّم، ص ٢٨١.
- الکافی، ج ١، ص ١١:
«عن بعضِ أصحابِنا رَفَعَهُ إلیٰ أبیعبدالله علیه السّلام، قال: ”قلتُ له: ما العقلُ؟“ قال: ”ما عُبِدَ بِهِ الرّحمٰنُ و اکتُسِبَ بِهِ الجِنانُ.“ قال: ”قلتُ: فالّذی کان فی معاویةَ؟“ فَقالَ: ”تِلکَ النَّکراءُ، تِلکَ الشّیطَنةُ! و هی شَبیهةٌ بالعقلِ و لیسَت بالعقلِ.“»
نور ملکوت قرآن، ج ٢، ص ٥٠٢: «من از حضرت سؤال کردم عقل چیست؟ حضرت فرمود: ”آن چیزی که با آن، خداوند رحمن مورد پرستش ما واقع میشود، و با آن بهشت بهدست میآید.“ گفتم: پس آنچه در معاویه بود چه بود؟ فرمود: ”آن نکریٰ بود، آن شیطنت بود! و آن شبیه به عقل بود و عقل نبود!“»

