نتیجه
لزوم یقین جهت قبول ولایت پیامبر وائمه اطهار و وجوب تعبّد در مقام اطاعت از اوامر آنها
11یا علی، تو در مدینه بمان و حرکت نکن! حکم جهاد آمده است و ما به جنگ میرویم؛ ولی حکم جهاد برای من است، و برای تو حکم به توقّف آمده است!1
آنچه که بر آن حضرت روشن است بر دیگران روشن نیست! و بعد هم خود حضرت علّت حکم را بیان میکند.2
- . تفسیر القمی، ج 1، ص 292.
- . امام شناسی، ج 10، ص 229:
«چون رسول خدا [برای جنگ تبوک] از مدینه بیرون شد و در جُرف و ثَنِیَّةُ الوَداع لشکر زد، امیرالمؤمنین علیّ بن أبیطالب علیه أفضلُ صلوات الله و ملائکة المقرّبین و أنبیائه المرسلین را در مدینه بهعنوان خلافت و جانشینی برای تمام مردم مدینه، و نیز برای اهل و عیال رسول خدا و رتق و فتق امور بهجای خود منصوب کرد.
منافقین مدینه که علی علیه السّلام را در مدینه بهجای پیامبر دیدند، شروع کردند به پراکندن شایعات که پیامبر او را از جهت سنگینی و ثقلی که برای رسول خدا داشته است، با خود نبرده است.
در تفسیر علی بن ابراهیم آمده است که:
چون لشکر رسول خدا مجهّز شد، و اسبان تازی با سواران گرد آمدند، و رسول خدا به ثنیّة الوداع رفت، منافقین بهجهت إرجاف به علیّ بن أبیطالب (متزلزل ساختن و او را به سخنان بیاصل و اساس، بیمایه و ارج نشان دادن) مشغول به شایعه پراکنی شدند و گفتند: ”ما خَلّفهُ إلّا تَشاؤمًا بهِ؛ او را چون میمون و مبارک نمیدانست، و بد قدم و بد عاقبت میپنداشت، نخواست با خود ببرد، و در مدینه بهجای گذاشت.“
سخن منافقین به سمع امیرالمؤمنین رسید، شمشیر و سلاح جنگ خود را برداشت و به نزد رسول خدا در جُرف آمد.
رسول خدا فرمود: ”یا علیُّ، أ لم أخلُّفکَ علَی المدینةِ؟!“
قال: ”نعم، و لکنّ المنافقینَ زَعموا أنّکَ خلَّفتَنی تَشاؤُمًا بی!“
فقال: ”کذبَ المنافقونَ یا علیُّ! أ ما تَرضیٰ أن تکونَ أخی و أنا أخوکَ؟! و أنت منّی بمنزلةِ هارونَ من موسیٰ إلّا أنّهُ لا نبیَّ بَعدی! و إن کان بعدی نبیٌّ، لَقلتُ: أنت أنت! و أنتَ خَلیفَتی فی أمّتی، و أنت وَزیری و أخی فی الدّنیا و الآخِرةِ!“
”ای علیّ، مگر من تو را جانشین خود بر مدینه قرار ندادم؟!
گفت: آری، ولیکن منافقین چنین پنداشتهاند که تو بهجهت شومدانستن من، مرا با خودت نبردهای!
رسول خدا گفت: ای علیّ، منافقین دروغ میگویند! آیا راضی نیستی که تو برادر من باشی و من برادر تو باشم؟! و نسبت تو با من مثل نسبت هارون است با موسی بهجز آنکه پس از من پیغمبری نمیآید! و اگر پس از من پیغمبری بود، هرآینه میگفتم: تو هستی! تو هستی! و تو جانشین و خلیفۀ من در میان امّت من هستی! و تو وزیر و برادر من در دنیا و در آخرت هستی!“
امیرالمؤمنین علیه السّلام در این حال به مدینه بازگشت.*»
* تفسیر القمّی، ج 1، ص 293.

