شروع دعوت علنی پیامبر اکرم با انذار عشیره و اقوام خود
31دوّم: مرحوم سیّد فخرالدین رحیمی بود که ایشان موقعیّت خیلی ممتازی در خرّمآباد و لرستان و آن اطراف داشت. ما و رفقای اقدم ما نیز ایشان را میشناختند. شخص خیلی خوبی بود، متهجّد بود، کارش برای خدا بود و در همان حیطه و وسعت خودش و مقداری که از او برمیآمد، شخص منظّم و منزّهی بود.
من گفتم: من کس دیگری را نمیشناسم؛ و البتّه گفتم: زحمات مرحوم بهشتی برای تدوین قانون اساسی بر کسی مخفی و پوشیده نیست.
از منبر پایین آمدیم، یک نفر آمد و آنجا نشست و گفت: آقا شما حق مطلب را ادا نکردید! گفتم: راجع به چه موضوعی؟ گفت: راجع به این شخص و فلان و القاب و... ! گفتم: آقا شما بروید ادا کنید! این منبر و اینهم بلندگو! بنده هم مینشینم و گوش میدهم. من آنچه را که نمیدانم بگویم؟! این را از من میخواهید؟! بنده اهلش نیستم! شما میتوانید بیان کنید، بفرمایید! اگر عمامه هم میخواهید، سرتان بگذارم تا بالا بروید و دو ساعت، سه ساعت صحبت کنید! کسی هم جلویتان را نگرفته است! گفتم: وانگهی، من ادا نکردم، الحمدلِلّه اینهمه روزنامه و مجلّه و اینهمه رادیو و مسائل هستند، آنها حق را ادا میکنند و دیگر جایی به ما نمیرسد! من چیزی را که نمیدانم، نمیتوانم بیان کنم! نمیتوانم!
چرا انسان حرفی بزند که خدا در روز قیامت جلویش را بگیرد و بگوید: آیا تو میدانستی و خبر داشتی یا نه؟! آدم باید آزاد باشد! ما تا کی تقلید کنیم و همینطور کورکورانه قدم برداریم؟! انسان باید در هر زمان و در هر موقعیّتی بهدنبال حقیقت برود. تقلید کردن از گذشتگان و براساس هویٰ راه رفتن، انسان را تا آخر عمر مقلّد باقی میگذارد. آنوقت انسان در آخر عمر که دارد از دنیا میرود، میبیند دستش خالی است! کار ما به آنجایی نرسد که در آخرین روزهای حیاتمان بگوییم: ای دادِ بیداد، تابهحال اشتباه میکردیم!

