شروع دعوت علنی پیامبر اکرم با انذار عشیره و اقوام خود
29دیدیم نوشته است: «مناسب است در امروز بهواسطۀ مناسبت با این تاریخ، راجع به مسائلی که در این روز اتّفاق افتاده است، شما هم تذکّری بدهید و صحبتی کنید!» جریان آن هَدمی که در آن ساختمان شده بود و هفتاد و چند نفر ـ که گفتند: هفتاد و دو نفر، ولی به هفتاد و پنج و شش نفر هم رسید ـ از دنیا رفتند و خدا إنشاءاللَه همه را ببخشد و بیامرزد و در بهشت و جنّات اسکان بدهد!
من دیدم هیچ کدام از اینها را نمیشناسم؛ حالا بیایم چه بگویم؟ من آقای بهشتی را اصلاً نمیشناسم و تابهحال یک جلسه با او نبودهام و با او صحبتی نکردهام؛ فقط دورادور و تنها یک بار، ملاقات خیلی مختصری روی داده بود. من از هیچیک از افرادی که در اینجا کشته شدهاند خبر ندارم؛ حالا بیایم چه بگویم؟! البتّه دو نفر از این افراد را میشناختم:
اوّل: دکتر سیّد رضا پاکنژاد بود که کتابهای خود: اوّلین دانشگاه و آخرین پیامبر را برای آقا فرستاده بود. من از نزدیک با ایشان تماس و مراوده داشتم و صحبت میکردیم؛ در یک سال به طهران آمده بود، و ما با ایشان چند جلسهای صحبت کردیم و ایشان را میشناختم، البتّه نه خیلی زیاد. دورادور هم مطالبی راجع به ایشان شنیده بودم. ایشان شخصی بود که در تمام یزد به تقوا و ایثار معروف بود! مطب داشت و مطبّش هم پر از جمعیت و غلغله میشد؛ چون اوّلاً از هر کسی هر مقداری که پول میداد میگرفت، و هر کسی پول نداشت از او نمیگرفت، اگر باز کمتر بود، پول دوایش را هم میداد، و اگر از این هم کمتر بود، پولهایی را که آن روز در مطب درآورده بود، به او میداد! میگویند: معمولاً شبها که از مطب بیرون میآمد، چیزی در جیبش نبود! ایشان یکچنین آدمی بود و این روش ایشان بود!
حالا وقتیکه من او را میشناسم و از خصوصیّات او اطّلاع دارم، چه کار باید بکنم؟ باید به مردم بگویم! وظیفۀ من است که بگویم: آقاجان، در میان آنها، این افراد هم هستند!

