شروع دعوت علنی پیامبر اکرم با انذار عشیره و اقوام خود
7نبود و مسئلۀ مهمی نبود.
بعد از هشت روز دوباره در هنگام شب، درِ خانه زده شد و عیالش آمد و گفت: همان مرد ژندهپوش آمده است!
گفت: مثل اینکه هر وقت جنونش گل میکند سراغ ما میآید! بگذار بیاید، یکخرده حرف بزند تا ببینیم مطلب از چه قرار است.
تشریف آورد داخل. مرحوم شوشتری گفت: مطلبت چیست؟
گفت: «مگر من نگفتم راهی که میروی طریق جهنّم است؟! این حکمی که امروز به شهادت ثقات و عدول، بر لَه اینها و بر علیه فلانشخص امضا و حکم کردی، این حکم خلاف است!
مطلب از این قرار است که یک قرارداد و وقفنامهای است که به امضای علما و موثّقین محترم رسیده است، و این (وقفنامه) الآن در فلان صندوق و در فلان جا، زیر خاک مدفون است؛ و این حکمی که صادر کردی برخلاف است!»
این را گفت و خداحافظی کرد و رفت.
عیالش پرسید: قضیّه چه بوده است؟ گفت: مطلبی گفت و من را در فکر فرو برد!
[مرحوم شوشتری] تا صبح نخوابید؛ صبح که به درس رفت، با بعضی از همان خواصّ خودش حرکت کرد و در آن مکان مخصوص رفت و زمین را شکافتند و صندوقی پیدا کردند و دیدند که وقفنامه در آنجا است. دیگر آن مدّعی و این عدول و ثقات همه شرمنده و خجل شدند؛ و آن حکم را تصحیح و امضا کرد.
پس از گذشت هشت روز از این قضیّه (مثل اینکه برنامهاش با آقا سیّد علی، هشت روز، هشت روز بوده است) دوباره [جولا] آمد و داخل نشست. آقا سیّد علی بلند شد و احترامش کرد و با عزّت و احترام او را آورد و نشاند و گفت: حالا چه میفرمایید؟ امر مبارک چیست؟ مسئله از چه قرار است؟
گفت: «حالا که فهمیدی جنون ما گُل نمیکند، پس تمام اثاثیه را بفروش و حرکت کن و به نجف برو! به این دستورات عمل بکن تا اینکه شما را در آنجا ببینم.»

