اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

کیفیّت هدایت اختصاصی و اطلاع اولیاء خدا بر حقائق غیبی و وحیانی

14212
نسخه عربی

کیفیّت هدایت اختصاصی و اطلاع اولیاء خدا بر حقائق غیبی و وحیانی

11
  • می‌بیند، کشتارهای او را دارد می‌بیند، تمام آن خصوصیّات را مانند منظره‌ای که تماشا می‌کنیم، حضرت نیز دارد می‌بیند و مشاهده می‌کند.

  • الآن من درخت‌هایی را که در این حیاط است مشاهده می‌کنم، خصوصیّاتش را می‌بینم، حتّی من‌باب‌مثال، برگ‌هایش را می‌توانم برای شما بشمارم؛ حالا آیا می‌توانم انکار کنم و بگویم این درخت وجود ندارد؟! همین‌طور مانند این قضیّه برای پیغمبر یا امام یا ولیّ است؛ وقتی‌که مسئله‌ای را بیان می‌کند، نفسش دارد آن مسئله را می‌بیند، گرچه از لحاظ مادّی هنوز تحقّق پیدا نکرده است.

  • مرحوم حاج هادی ابهری ـ رحمة اللَه علیه ـ مرد خیلی باصفا و باصداقتی بود و گاه‌گاهی برای ایشان خطوراتی پیدا می‌شد. به یادم دارم که در شب نیمۀ شعبان عدّه‌ای از رفقای همدانی، من‌جمله مرحوم آقا حاج محمّدحسن بیاتی در منزل ما برای مراسم إحیا آمده بودند و ما هم در آن‌موقع حدود شانزده سال و نیم بیشتر نداشتیم. آنها شروع کردند به نماز و دعا و دعای کمیل، ما هم چند رکعتی با آنها نماز خواندیم و خوابمان گرفت و رفتیم و خوابیدیم، و این آقایان هم تا صبح مشغول به عبادت بودند و به‌جای ما کار می‌کردند!

  • مرحوم حاج هادی در آن‌موقع به بیماری سرطان ریه مبتلا بود و در بستر افتاده بود و حالش هم سخت بود و در همان سال نیز از دنیا رفت. ایشان صبح آمد و ما هم با اخوی بزرگ‌تر از خودمان، آقا سیّد محمّدصادق پیش ایشان نشسته بودیم و حالش قدری بهتر شده بود و مقداری سر کیف بود و داشت چپق می‌کشید. ناگهان یک هویی کشید! گفتیم: حاجی، چه شده، چه خبر است؟ گفت:

  • الآن دیدم که شما با این برادرت به‌همراه آقاجانت، هر سه امسال دارید دور کعبه طواف می‌کنید!

  • اصلاً یک بچۀ شانزده ساله فکر کربلا به ذهنش نمی‌رسد، چه رسد به مکّه و طواف و آن‌هم در آن زمان که اصلاً به‌حسب ظاهر غیر ممکن بود. ما گفتیم: حاجی، جدّی می‌گویی؟ گفت: «من که دیدم؛ حالا نمی‌دانم درست بود یا نه.» می‌گفت: «دیدم