لزوم تبعیّت از سیره رسول خدا
33اباالفضل با عدّهای آمد و تمام افراد من که زیاد شده بودند، شروع به تیرباران آنها کردند، بهنحویکه نتوانست خود را به شریعه برساند و با آن افراد به خیمهگاه برگشت. خیلی خوشحال شدم که در این بار دیگر دست آنها به آب نرسید.
سپس گفت:
شب عاشورا کنار خیمۀ امام حسین رفتم تا ببینم چه خبر است؛ دیدم که صدای گریه از همۀ بچّهها بلند است، همه دارند العطش میگویند، خیلی خوشحال شدم و با خود گفتم: نقشۀ من خیلی خوب دارد انجام میشود. بعد آمدم و دیدم سیّدالشّهدا با حضرت اباالفضل صحبت میکند و صحبتشان راجع به آب است، حضرت میفرماید: «برادر، مگر صدای گریۀ بچّهها را نمیشنوی؟» حضرت اباالفضل میگوید: «الآن که نمیتوانم بروم، بههیچوجه نمیشود، شب است و جایی را نمیبینم!» سیّدالشّهدا شروع به گریه میکنند؛ حضرت اباالفضل یک امید به سیّدالشّهدا میدهد و میگوید: «تا فردا صبر کن، فردا میروم و برای اینها آب میآورم!» حضرت خوشحال میشود.
اصلاً تمام قضیّۀ کربلا روی دوش حضرت اباالفضل بود!
این شخص تعریف میکند و میگوید:
از ظهر گذشته بود، دیدم که اباالفضل یکّه و تنها مشک آب را به دوش گرفته است و به سمت شریعه میآید. به افرادم گفتم: نگذارید به شریعه نزدیک شود! نگذاشتند، حضرت شروع به جنگ کرد، آمد و همه را کنار زد، تمام آن هشت هزار نفر را بههم پیچید و وارد شریعه شد و مشک را پر کرد و بیرون آمد.
وقتیکه بیرون آمد، به اطرافیان رو کردم و گفتم: اگر خودش را نزدید، اشکالی ندارد، امّا حتماً مشک آب را بزنید! شروع به تیراندازی کردند! کار به جایی رسید که صدای اباالفضل بلند شد، آنوقتیکه با عمود به سر حضرت زدند، صدا زد: «وا أخاه! یا أباعبداللَه، أدرِک أخاک!»
حضرت بالای سر برادر آمد، اوّلین جملهای که فرمود این بود: «واللَه انکَسَر

