لزوم تبعیّت از سیره رسول خدا
26ایشان به این سند نگاهی میکند و میگوید: «آیا شما بر صدق این سند شهادت میدهید؟» همۀ آنها شهادت میدهند که: «بله، ما در زمان حیات ایشان بارها و بارها از او شنیدیم که به محتویات این سند اعتراف و اقرار داشته است.» ایشان نیز حکم میکند و سند را به آنها تحویل میدهد و آن افراد میروند.
فعلاً این قضیّه و نکتۀ این حکم کردن بماند، تا بعداً به این مطلب برسیم که سرّ این مسئله چه بوده است.
فردا صبح دوباره میبینند درب خانه به صدا درآمد. خادم میرود و در را باز میکند، میبیند زنی آمده و یک طفل شیرخوار در بغل گرفته است و میگوید: «با آقا کار دارم!» داخل میآید. خادم میگوید:
من در اطاق مجاور ایستاده بودم و صحبتهای آنها را میشنیدم. آقا رو میکند به این زن و میگوید: «ای مخدّره، چه فرمایشی دارید و کارتان چیست؟»
آن زن میگوید: «آمدهام در اینجا با شما اتمام حجّت کنم که در روز قیامت دامن پیغمبر را میگیرم و از دست شما دادخواهی میکنم!»
ایشان که مقداری هم خلقاً تند بود، میگوید: «مگر من چهکار کردهام؟»
آن زن میگوید: «شما قضاوتِ به جور کردید!»
ـ: چه قضاوتی کردهام؟
ـ: «دیروز عدّهای از افراد خدمت شما آمدند و شهادتی دادند و شما هم حکم کردید. امّا این مال، برای این بچّه است و من در روز قیامت دامن پیغمبر را میگیرم و از شما شکایت میکنم! من فقط آمدم این را به شما بگویم و بروم!»
ـ: «آنها عدول از مؤمنین و معتمد مردم بودند!»
ـ: «من حرف خودم را زدم؛ خداحافظ!»
ایشان میگویند: «بمان!»
سپس به او میگوید: «از اطاق بیرون برو!» زن نیز از اطاق بیرون میرود.

