موضع مشرکین یهود و نصاری در قبال دو جنبۀ بشری و وحیانی رسول خدا
10میزنند و میگویند: هدهد آخوند مرغها بود و آنها را راهنمایی و هدایت میکرد؛ روزی عدّهای از مرغان پیش هدهد آمدند که: «ما را راهنمایی کن! به گوش ما رسیده است و خوابی دیدهایم و الهامی به ما شده است که در فلان نقطه از زمین که هیچکسی به آنجا راه ندارد و به آن، کوه قاف میگویند، موجودی به نام سیمرغ است! آن سیمرغ را به ما نشان دادهاند و شرح حال و اجمالی از آن سیمرغ را در ذهن ما بهوجود آوردهاند! و خلاصۀ مطلب، درِ باغ سبزی به ما نشان دادهاند؛ حالا میخواهیم دنبال این قضیّه برویم که سیمرغ چیست؟»
هدهد اوّل خواست مقداری آنها را امتحان کند تا ببیند واقعاً مرد راه هستند یا نه، گفت: «آنجا خیلی دور است و مسافت زیاد است و هر کسی نمیتواند آنجا برود!» گفتند: «نهخیر؛ ما باید به آنجا برویم!»
گفت: «دارم به شما میگویم: راه و مسافت زیاد است! در آنجا باید گرما و سرما متحمّل بشوید!» و برای آنها شروع کرد مصائب و ابتلائات این راه را بیان کردن؛ هرچه بیشتر برای آنها بیان میکرد، بیشتر تشنهتر میشدند! بالأخره میدانستند که کوه قاف و سیمرغی هست؛ امّا میگفتند: «این مرغ چگونه است که ما در میان خود مثل آن را ندیدهایم؟! کبوتر یک شکل و شمایلی دارد، کلاغ یکطور است، طاووس یکطور است، بلبل و گنجشک هر کدام یکطور هستند؛ امّا این سیمرغ را که اسمش سیمرغ است و میگویند پرهایش تمام عالم را گرفته است و هیمنه و جلالش بر همهجا سیطره پیدا کرده است، برویم و ببینیم!»
گفتند: «بسیار خُب، حرکت کنیم!» حرکت کردند و جلو آمدند؛ یکی ضعیف بود و یکی قوی بود.
یکی مقداری راه آمد و خسته شد و نشست! هدهد گفت: «چرا مینشینی؟! مگر نگفتی میخواهیم برویم و به سیمرغ برسیم؟!» گفت: «من خسته شدهام! همینجا برایمان خوب است! روی درختی مینشینم و آب و دانهای میخورم و از سبزۀ گیاهی استفاده میکنم!» این یکی ماند.

