اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

حقیقت خیر و شر و نسبیت آن

0
جلسات
نسخه عربی

حقیقت خیر و شر و نسبیت آن

11
  • علّت اعتراف به پایین‌ترین درجات توسّط انبیا و اولیا

  • در آنجاست که پیغمبر می‌گوید: «خدایا من از همۀ مردم پست‌ترم1 در آنجاست که بایزید می‌گوید: این سگ را که خلق کردی، چنین و چنان است!2 یعنی: اگر در آن عالم، آن أعلیٰ درجه از ملائکۀ مقرّبین و انبیاءِ مرسلین بخواهد به اندازۀ یک سر سوزن خودش را از موجودِ دیگر جلوتر بداند، این عین هلاکت است!

  • در عالم حقیقت همۀ موجودات در صف واحدی هستند

  • عنوان خوبی و بدی و تقدّم و تأخّر و اشرفیّت و افضلیّت و... ، همه‌اش برای اعتبار است؛ از عالم اعتبار که بگذریم و نگاه به حقائق کنیم، همه در صف واحدند. قدرتی که خدا برای ایجاد کوه أبوقبیس که نصف زمین مکه را گرفته است إعمال کرده، با قدرتی که خداوند برای یک قطعه سنگ کوچک إعمال کرده است، یک اندازه است؛ آنجا خدا بیشتر زور نزده، زحمت نکشیده، إعمال سبب نکرده است که کوه را ایجاد کند. کوه در نزد ما با این یک قطعه سنگ فرق می‌کند؛ این را بزرگ می‌دانیم و آن را کوچک؛ جبرئیل را بزرگ می‌دانیم، ملائکۀ زیر دستش را کوچک؛ فیل را بزرگ می‌دانیم، پشه را کوچک!

  • و امّا درآنجا اصلاً معقول نیست که إعمال قدرت و علم و حکمت و خلقت و تمام صفات پروردگار که‌ طلوع می‌کند تا اینکه یک فیل را خلق کند و یا یک پشه را خلق کند، تفاوت داشته باشد! هیچ تفاوتی ندارد؛ آنجا همه‌اش علی‌السّویه است! یک قدرت پخش شده است روی همۀ عوالم؛ یک علم؛ یک حکمت؛ یک ظهور؛ یک تجلّی. تمام موجودات، همه در آنجا هستند و جلوتر و تقدّم و تأخّر نیست.

  • حکومت بندگی، عبودیّت و فقر مطلق در حریم قدس ربوبی

  • در آنجا اگر کسی از خودش دربارۀ سگی تخیّل کند که مثلاً: من از آن سگ ـ همین سگ! سگ نجس و... ـ بالاترم،3 اصلاً جای هم‌چنین شخصی در قعر جهنّم است دیگر! گناهی که در آنجاهاست فقط شراب خوردن نیست که بگوییم گناهان کبیره برای انبیاء و برای اولیاء این است که شراب بخورند و قمار کنند و فلان... ، اینها برای افراد عادی است؛ اینها که در آنجا گناه نیست! آنجا گناه همین است که کسی موجودی را از خودش برتر نبیند.

    1. قابل ذکر است که در مجامع روایی عباراتی با مضمون «فایُّ فَقیرٍ أفقَرُ مِنّی؟»، «أصبَحتُ فَقیرًا و لا أجِدُ أفقَرَ مِنّی»، «و لا أحَدَ أفقَرُ مِنّی إلَیک»، «لا أجِدُ أفقَرَ منّی إلیک»، «مسکینٌ جالَسَ مِسکینًا» از حضرت عیسیٰ و حضرت سلیمان و أمیرالمؤمنین و امام حسن و امام علی بن الحسین علیهم السّلام و... وارد شده است.
      جهت اطّلاع، رجوع شود به الصحیفة السجّادیّة، ص ٢٢٢؛ ریاض السّالکین، ج ٤، ص ٣٥٧؛ روضة الشّهداء، ص ١٧٢ و ١٧٣؛ إحیاء علوم الدّین، ج ٦، ص ٢٩. (محقّق)
    2. تذکرة الأولیاء، ص ١٤٨:
      «نقل است که روزی می‌رفت با اصحاب خود. در تنگنایی سگی می‌آمد؛ شیخ بازگشت و راه به سگ ایثار کرد. بر طریق انکار در خاطر مریدی بگذشت که: ”حق تعالی آدمی را مکرّم گردانیده است، و شیخ سلطان‌العارفین است با این همه پایگاه و جمعی مریدان صادق، سگی را بر ایشان ایثار کند. این چگونه باشد؟“ شیخ گفت: ”ای عزیزان! سگ به زبان حال با بایزید گفت که: در سبق‌السّبق از من چه تقصیر و از تو چه توفیر آمد که پوستین سگی در من پوشانیدند و خلعت سلطان‌العارفینی در بر تو افگندند؟! این اندیشه به سرّ ما درآمد، راه بر وی ایثار کردیم!“
      نقل است که روزی می‌رفت؛ سگی با او همراه شد و شیخ از او دامن درکشید. سگ گفت: ”اگر خشکم میان ما و تو خللی نیست؛ و اگر ترم، هفت آب و خاک میان ما صلح می‌اندازد. امّا اگر تو دامن به خود باززنی، اگر به هفت دریا غسل کنی پاک نشوی“. بایزید گفت: ”تو پلیدی ظاهر داری و من پلیدی باطن. بیا تا هر دو را جمع کنیم تا به سبب جمعیّت باشد که از میان ما پاکی سر برزند.“ سگ گفت: ”تو همراهی مرا نشایی که مردود خلقم و تو مقبول. هرکه به من رسد، سنگی بر پهلوی من زند و هر که به تو رسد، السّلام علیک یا سلطان‌العارفین گوید. و من هرگز استخوانی، فردا را ننهاده‌ام و تو خُمی گندم داری.“ بایزید گفت: ”همراهی سگ را نشایم، همراهی لم‌یَزَل‌ و لایَزالُ را چون شایم؟!“
      سبحان آن خدایی که بهترین خلق را به کمترین، پرورش دهد!»
    3. عُدّةُ الدّاعی و نجاح الساعی، ص ٢١٨:
      «حَدَّثَنی بِهِ بَعضُ أصحابِنا: أنّ اللهَ سُبحانَهُ أوحَی إلَی مُوسَی علیه السّلام: ”إذا جِئتَ لِلمُناجاةِ فاصحَب مَعَکَ مَن تَکونُ خَیرًا مِنهُ!“ فَجَعَلَ مُوسَی لا یَعتَرِضُ [یَعرِضُ‌] أحَداً إلّا و هُوَ لا یَجسُرُ [یَجتَرِئُ‌] أن یَقولَ إنّی خَیرٌ مِنهُ؛ فَنَزَلَ عَنِ النّاسِ و شَرَعَ فی أصنافِ الحَیَواناتِ حَتَّی مَرَّ بِکَلبٍ أجرَبَ فَقالَ: ”أصحَبُ هَذا!“ فَجَعَلَ فی عُنُقِهِ حَبلًا ثُمَّ مَرَّ [جَرَّ] بِهِ؛ فَلَمّا کانَ فی بَعضِ الطَّریقِ شَمَّرَ الکَلبَ مِنَ الحَبلِ و أرسَلَهُ. فَلَمّا جاءَ إلَی مُناجاةِ الرَّبِّ سُبحانَهُ قالَ: ”یا مُوسَی، أینَ ما أمَرتُکَ بِهِ؟!“ قالَ: ”یا رَبِّ، لَم أجِدهُ!“ فَقالَ اللهُ تَعالَی: ”وَ عِزّتی و جَلالی لَو أتَیتَنی بِأحَدٍ لَمَحَوتُکَ مِن دیوانِ النُّبُوَّة.“»
      ترجمه: «خدای تعالی به موسی علیه السّلام وحی فرمود که: ”وقتی برای مناجات آمدی، کسی را که تو بهتر از او هستی به همراه بیاور!“ حضرت موسی به هر کس که می‌رسید، جرأت نمی‌کرد که بگوید من بهتر از او هستم؛ مردم را رها کرد و در اصناف حیوانات جستجو کرد تا آنکه به سگ گَر گرفته‌ای رسید. حضرت با خود گفت: این سگ را با خود می‌برم. آنگاه ریسمانی در گردن سگ کرد و با خود برد. وقتی در بین راه رسید طناب را از سگ باز کرد و رهایش نمود. وقتی به مناجات پروردگار رسید پروردگار فرمود:
      ”ای موسی! چرا آنچه که من امر کردم نیاوردی؟!“ عرضه داشت: ”پروردگارا! من آن را نیافتم!“ خدای تعالی فرمود: ”قسم به عزّت و جلالم اگر کسی را با خود می‌آوردی، اسم تو را از دیوان پیامبری محو می‌کردم!“» (محقق)