کرامات صادره از وجود مبارک رسول خدا در کودکی
14سایه میاندازد. کاروان در نزدیکی دیر آن راهب توقّف میکند. دأب آن راهب نصرانی معروف بر این بود که اگر کاروانی از آنجا عبور میکرد، اعتنایی به آنها نمیکرد و با آنها صحبت نمیکرد و به کار خود مشغول بود؛ ولی از قبل برای چنین روزی عُدّه1 و غذا تهیه کرده بود، گویی خبر داشت که چنین قافلهای از اینجا عبور میکند و خصوصیّاتی دارد و از بقیّۀ قوافل امتیاز دارد. لذا وقتی کاروان به آن مکان رسید، کاروانیان بدون توجّه به دیر راهب، همینکه مشغول شدند تا اسباب و اثاثیۀ خود را بگسترانند، راهب از دیر بیرون آمد و از آنها تقاضا کرد که به دیر بیایند و از غذاهای او استفاده کنند. آنها گفتند: ما خیلی زیاد از اینجا رفتوآمد میکنیم و میکردیم، تا بهحال با ما صحبت نمیکردی و با ما رفتوآمد نداشتی! او میگوید: «امروز با روزهای دیگر فرق میکند و مسئله متفاوت است! حالا در این دیر ما بیایید تا ببینیم چه خبر است!»
افراد را برمیدارد و به دیر میبرد و به آنها میگوید: «همۀ افرادی که با شما هستند امروز مهمان من هستند و باید از این غذای من استفاده کنند!»
همه به دیر راهب میآیند و مشغول غذا خوردن میشوند؛ ولی پیغمبر اکرم باقی میمانند، که در زیر سایۀ درختی نزد اسباب و امتعۀ کاروان نشسته بودند و درخت شاخههای خود را پایین آورده بود تا بر سر آن حضرت سایه بیندازد!
آن راهب وقتی تفحّص میکند، میبیند که همه آمدند ولی آن ابری که با آنها در حال حرکت بود همانجا ایستاده است!
عجیب است! وقتی انسان در بعضی از تواریخ نگاه میکند، این مطالب را بعید میشمرند، درحالیکه خود امام علیه السّلام این مطلب را روایت میکند که: «پیغمبر از هر جایی عبور میکردند، حجر و مدر و شجر بر آن حضرت سجده میکردند.»2 و یا اینکه میبینیم که در حضرت عبداللَه نوری بود که به هرجا میرفت، بهواسطۀ آن نورِ
- لغتنامۀ دهخدا: «عُدّة: آنچه مهیّا شود برای مقابله با حوادث روزگار، از مال و سلاح.»
- الکافی، ج 1، ص 442.

