کیفیت نزول اسماء الهی در موجودات
16آن امام علیه السّلام علمش بینهایت و مطلق است و همه را هم از او میداند. این امام است! قدرت امام در مقام قدرت مطلقه و بینهایت است و آن را هم از ناحیۀ او [میداند]؛ بصیرت امام از نقطۀ نظر واقع، بصیرت در بینهایت و در اطلاق است و آن را هم برای پروردگار [میداند]. این امام است! حالا فهمیدیم امام کیست؟! امام به این [چنین شخصی] میگویند.
علت اصلی تفاوت سیدالشهدا با دیگران
ما که امام حسین علیه السّلام را امام میدانیم، بهخاطر این نبود که سیدالشهدا قیام کرد! خیلیها قیام کردند. چون سیدالشهدا امام بود و بعد از امام [شدن] قیام کرد. ما برای این، امام حسین را امام حسین و سیدالشهدا میدانیم. بنابراین [آیا] بقیّۀ ائمه که قیام نکردهاند امام نیستند؟! ارزش سیدالشهدا به قیامش نیست [بلکه] به امامتش است.
امام کسی است که از نظر ادراک، محدودیت ندارد؛ یعنی ادراک او به اطلاق و به بینهایت رسیده، علم او به بینهایت رسیده و هیچ فعلی از افعال او اشتباه و خطا نیست و در جمیع مراتبِ افعال و اسماء و صفات و ذات او، عصمت محض تحقق دارد. این [چنین شخصی] امام است.
حرمت تشبیه افراد به امام معصوم
حال آیا ما میتوانیم کسی دیگر را به این امام تشبیه کنیم؟! حرام است آقا جان! امام حسین فقط یک نفر بود؛ ما صد تا امام حسین نداریم. ما صد تا حسین نداریم! شجاعت، مورد نظر ما نیست تا اینکه بخواهیم کسی دیگر را قیاس کنیم. این [وصف] مورد نظر نیست.
ابنشعثاء نقل میکند و در تاریخ است؛ یکی از فرماندهان شجاع بلکه شاید از بهترین و قهرمانترین افسران سپاه معاویه ابنشعثاء بود. در تاریخ نقل میکنند:
یک روز معاویه با ابنشعثاء صحبت میکرد. یکمرتبه جوانی از لشگر امیرالمؤمنین علیه السّلام بیرون آمد. نقاب داشت و کسی او را نمیشناخت. در مقابل لشگر معاویه آمد و همرزم طلبید. معاویه رو به ابنشعثاء میکند و میگوید: «به نبرد این جوان برو!» نگاهی به معاویه میکند و میگوید: «خجالت نمیکشی من را به جنگ این میفرستی؟! در عرب من را با دههزار نفر برابر میبینند! به نبرد او بروم؟!» میگوید: «باید بروی!» میگوید: «من که نمیروم اما فرزندان خودم را میفرستم.» هفت پسر داشت؛ هرکدام از دیگری قویتر و دلاورتر بودند. اولی را فرستاد. طولی نکشید که آن جوان نقابدار [ضربهای] زد و سر پسر ابنشعثاء را پراند. پسر دوم را فرستاد. در مدت کم و مختصر او را هم به درک واصل کرد. سومی، چهارمی... [تا اینکه] هفت پسرش را به درک فرستاد. ابنشعثاء دیگر خیلی عصبانی شد و گفت: «اینجا جایی است که من خودم [باید] بروم.» [به میدان] آمد و پس از مدت کمی یکمرتبه شمشیر آن جوان ابنشعثاء را به دو نیم تقسیم کرد! [آن جوان] کنار لشگر امیرالمؤمنین آمد؛ وقتی که نقاب برداشت، دیدند ابا الفضل العباس است.1
- رجوع شود به کبریت احمر در شرایط منبر، قائینی، ص 385.

