روح و ادراک داشتن اجرامِ سماوی
11خلاصه پیغمبر فرمودند: «همین؟! تمام حرفت همین بود؟! این که چیزی نیست! یک چیزِ بهتر بگو! از من معجزهای بخواه که آدمت کنم! معجزه این است! تو میخواهی ماه را نصف کنم؟!» این حرف من است نه حرف پیغمبر.
مرحوم حاج سید هاشم حداد ـ رضوان الله علیه ـ میفرمودند:
اینان [راجع به] معجزه و کرامت و این حرفها چه میگویند؟! هر کلامِ ما با چهارهزار معجزۀ پیغمبران برابری میکند!1
معجزه این است که حرفی بزنند و این دلِ سنگ را نرم کنند تا حقایق را بفهمد! ماه را نصف کردن که کاری ندارد! شما یک توپ را هم به سنگ بزنید، دو نصف میشود. اینکه مسئلهای نیست!
پیغمبر فرمودند: «مطلب همین بود؟!» گفت: «بله.» حضرت فرمودند: «بسیار خوب»، حضرت به طرف منزل خود برگشتند. تمام بنیهاشم در منزل حضرت خدیجه اجتماع کردند تا شب شود و ببینند قضیه چه اتفاقی میخواهد بیفتد؛ ماه را دو نصف کردن با این کیفیات، این یک قضیۀ عادی نیست!
هنگامی که غروب ظاهر میشد، حضرت بهاتفاق بنیهاشم حرکت کردند و به کوه ابوقُبیس آمدند تا در آنجا قرار بگیرند و این جریانات در آنجا انجام شود.
یک نکته در اینجاست و آن اینکه حضرت خدیجه باز نگران و ناراحت بود. [در روایت] داریم که حضرت خدیجه بعداً به پیغمبر فرمود:
وقتی که شما رفتید، من ناراحت و نگران حال شما بودم [تا اینکه] این جنینی که در شکم من بود (حضرت فاطمۀ زهرا) به صدا درآمد و گفت: «یا أُمّاه، لا تَخشِی [علیٰ أبی، و معه ربُّ المشارقِ و المغارِب]؛ [ای مادر!] هیچ ناراحت و نگران نباش! خداوند شرق و غرب عالم را برای پدرم مُسخَّر کرده است!»
حضرت بهاتفاق بنیهاشم حرکت کردند. حبیب بن مالک هم بهاتّفاق افراد خود، بالای کوه ابوقُبیس آمدند و در آنجا ایستادند. وقتی که آفتاب غروب انجام شد، حبیب رو به پیغمبر کرد و گفت: (بسم الله!) کمکم باید شروع کنی!
حضرت، پروردگار را خطاب قرار دادند و اظهار و عرض کردند: «یا ربِّ وَعدَک وَعدَک وَعدَک، إنَّک لا تُخلِفُ المیعاد؛ [ای پروردگار من،] آن وعدهای که دادهای انجام بده، تو خلف وعده نمیکنی!»
- رجوع شود به مطلع انوار، ج 2، ص 174، تعلیقه.

