روح و ادراک داشتن اجرامِ سماوی
9آنجا که میرسند، حبیب بلند میشود و عزّت و احترام به جا میآورد و افراد مینشینند. شروع میکند از حضرت ابوطالب سؤال کردن:
این چه مسئلهای است که اتفاق افتاده؟! شما میدانید که این قبایل، بنیهاشم را خیلی محترم و معزّز میدارند و همیشه مورد احترام این قبایل است و این را هم بدانید که اگر شخصی به آلهۀ شما جسارت کند، قطعاً این قبایل او را از بین میبرند، و بهواسطۀ شوکت و احترامِ شماست که متعرِّض این غلام نمیشوند و اگر این غلام ادّعای پیغمبری میکند، باید حجّت اقامه کند و دلیلی بیاورد تا از او پذیرفته شود و الاّ باید دست از این کارها بردارد.
حضرت ابوطالب هم در جواب میفرماید:
او که از اول میگفت: «من دلیل و حجت دارم؛ او از اول میگفت: من پیامبر هستم و هر چیزی را با دلیل و با حجت اقامه میکنم!..... بیِّنه و برهان اقامه میکنم!»
تو از اینها بپرس: «آیا تابهحال دروغی را از این جوان شنیدهاید؟!»
آنها گفتند: «نه، ما نشنیدهایم!»
[ابوطالب] فرمود: «بنابراین انسان باید جای این را و احتمال این را قرار بدهد که شاید راست میگوید و شاید این کلام او خالی از حقیقت نباشد.»
بعد حضرت ابوطالب یکی از افراد حبیب بن مالک را سراغ پیغمبر اکرم میفرستد و میگوید: «به منزل خدیجه برو. آهسته در بزن و سلام من را به برادرزادهام برسان و بگو: اَعمام تو در خیمۀ حبیب بن مالک اجتماع کردهاند؛ برای اقامۀ دلیل و حُجج در آنجا حاضر شوید!»
آن شخص وقتی درب خانۀ حضرت خدیجه را میزند و پیغمبر را میبیند، بیاختیار از اسب پایین میآید و دست آن حضرت را میبوسد و پیغام حضرت ابوطالب را به آن حضرت میرساند. در آنجا حضرت خدیجه نگران بود و گریه میکرد. حضرت فرمودند: «نگران نباش! بهزودی معجزهای از من سرمیزند که تمام بنیهاشم بر سایر قبایل افتخار میکنند!» او را دلداری میدهند و بیرون میآیند و حرکت میکنند.

